اگر کوهی مرا دوست بدارد، از هم خواهد پاشید (حضرت علی)
1- که آخر ِ قصّه همیشه مَرد خواهد مُرد:
از آغاز شعر گفتن، همیشه دشمنان زیادی داشته ام و دارم. اوایل، اوضاع
بهتر بود. برمی گشت به تفاوت ایدئولوژی ها و رقابتی که بین شعر کلاسیک و غزل پست
مدرن ایجاد شده بود. اما اوضاع کم کم به جاهای بدتری رسید. آدم هایی که می دیدند
در تئوری حرفی برای گفتن ندارند و شعرشان هم روز به روز استقبالش را در بین مردم
از دست می دهد شروع کردند به فحاشی زیر کمر و توهین و تهمت! اما این کارها فایده
ای نداشت جز معروفیت بیشتر ما که فحش می شنیدیم و البته آن زمان ها خیلی هم خوش
اخلاق و مهربان نبودیم!!
بعدها که معروف تر شدیم با دنیای «شایعات» آشنا شدیم. یک عدّه آدم
مغرض حسود که با کمک یک عدّه خاله زنک و عمو مردک! ذهن مردم را آرام آرام شستشو می
دادند. و چه خوراکی بهتر از این برای شاعران و نویسندگانی که به جای کتاب خواندن و
فیلم دیدن، یا در کافه ها مشغول لاس زدن هستند یا مشغول چت کردن های شبانه یا تلفن
های روزانه! گاهی این شایعات آنقدر زیاد می شد که زندگی شخصی مرا هم دچار مشکل می
کرد و طبیعتا به ادبیات من هم لطمه می زد.
اما در این سال های اخیر متأسفانه افرادی به این موضوعات دامن می
زنند که حتی مشکل شعری هم با من ندارند! فلان دختری که عاشق من شده و جواب نه
شنیده! فلان پسری که دوست دخترش به من علاقه دارد! فلان دختری که می خواهد برای
خودش کلاس بگذارد و خودش را به من می بندد! آقا پسری که از وبلاگ دختری خوشش می
آید که لینک اولش من هستم! فلان خانم یا آقایی که شعرش را نقد منفی کرده ام! کار
به جایی رسیده است که من از دوستانم و شاگردانم می خواهم جلوی دیگران از من تعریف
نکنند مبادا به طرف بربخورد و بیاید علیه ما وبلاگ بزند یا فحش خواهر و مادر
بنویسد!
طرف اگر بگویی دیوار خیس است باور نمی کند و دست می کشد امّا کافی
است ببیند فلان دختر برای من کامنت گذاشته که «عزیزم!» فورا ً بچّه ی ما را هم به
دنیا می آورد!! بیماری «توهّم» در عمیق ترین سلول هایشان ریشه کرده است! اما چه
زیبا گفته اند که ریشه ی گناهان، حسد است! ته دلشان که بروی خودشان هم می دانند
چقدر مزخرف می گویند ولی این عشق شهرت و شهوت و... چشم هایشان را می بندد و
دهانشان را باز می کند. هرچند به یقین عرض می کنم آن احمق هایی که این حرف ها را
باور می کنند جُرمشان چندبرابر غرض ورزانی است که پشت سر من شایعه می سازند.
از همه بامزه تر دوستانی هستند که ادّعای رفاقت و مردانگی دارند یا
دخترانی که ادّعای عشق ها و ارادت های شدید! (می گویم «ادّعا») همین آقایانی که
همه شان ادای قیصر را درمی آورند کافی ست که با دختری آشنا شوند همانجا رفیقشان را
رایگان به فروش می گذارند! یادم نمی رود که کسی که با من ادّعای برادری می کرد و
از تک تک لحظه های عمر من خبر داشت چگونه مرا به خاطر حرف دروغ یک دختر (که حتی
دوست دخترش هم نبود!) فروخت و رازهای زندگی ام را پیش رفقایش آشکار کرد. خیلی
چیزها یادم نمی رود...
آدم ها همیشه یک جایی کم می آورند. مهم نیست که عشقت هستند یا برادرت
یا رفیقت... یک جایی که برسد تو را می فروشند و می گذارند کنار! حتی شاید خودشان
هم نفهمند که چه کار کرده اند! شاید حتی خودشان و تو را توجیه و قانع کنند... اما
کسی نمی تواند قلب انسان ها را فریب دهد. من هرگز از انسانی نخواسته ام که به من
وفادار بماند. امّا تنها آرزویم این بوده که مرا به قیمتی بفروشند که بیارزد. که
روزی از این فروختن پشیمان نشوند...
■
در دریا احساس عطش سخت تر است
بودن با مشتی تنِ لش سخت تر است
دنیا سخت است، کار دنیا سخت است
امّا دوری از همه اش سخت تر است
2- در روزنامه ها خبری نیست:
یکی از دوستان جوان، علت گذاشتن این لینک ها را پرسیده و اعتراض کرده
است که چرا وبلاگ و مطالب دوستان شاعر را تبلیغ می کنی. باید در همینجا عرض کنم که
این بخش ثابت پست های هفتگی من سه قسمت دارد. لینک مطالب خودم در اینترنت، لینک
مطالب دوستان و معرفی وبلاگ ها! که هر سه تای اینها برای راحتی مخاطب در دسترسی به
مطالبی است که از دیدگاه بنده ارزش خواندن دارند. استقبال از این بخش هم نشانگر
نیاز وجود آن است:
مثل همیشه هفته ی قبل شنبه هم خبرگزاری سایوک به روز شد. اینبار با
شعری سپید از گذشته ها. شعری که قرار بود در مجموعه ی «خطاب به شترمرغ ها» به چاپ
برسد. آن را بخوانید:
دوست خوبم «امیر سنجری» که «غزل های پست مدرن» زیبای او را سال هاست
می خوانیم. و جزء شاعران خوب اراک و کشور است. بعد مدت ها وبلاگ خواندنی اش را به
روز کرده است:
چند سال قبل که تب کتاب «بازی عروس و داماد» و «فلش فیکشن» رواج پیدا
کرده بود بر این کتاب نقدی نوشتم که در نشریه ی «ارمغان فرهنگی» نیز چاپ شد. چند روز پیش یکی از دوستان به من یادآوری کرد که
همان روزها مطلب در سایت آدم برفی ها منتشر شده و تصمیم گرفتم لینکش را برای
دسترسی دوستان در اینجا بگذارم:
خیلی ها فکر می کنند من با شعر کلاسیک مشکل دارم و از آن بدم می آید.
در همینجا باید عرض کنم که من خودم سال های سال غزل کلاسیک می گفتم و هنوز هم
ساعاتی از روز را به خواندن سعدی و حافظ و مولانا و منوچهری و بیدل و... اختصاص می
دهم. اتفاقا از بین دوستان همدوره ام یا حتی دوستان جوانی که هنوز غزل نئوکلاسیک
کار می کنند اشعار چند نفری را هم دوست دارم. یکی از آنها دوست قدیمی و شاعر خوب
کاشانی «مهدی فرجی» است که بعد از مدت ها کمرنگ بودن در دنیای مجازی باز هم شعرهای
زیبایش را به اشتراک می گذارد:
یکی دیگر از دوستان کم پیدای ما در این ماه ها و سال ها «مهدی حسن
زاده» بود که با وبلاگ تازه و قالب جدید و... دوباره برگشته است تا با غزل های پست
مدرن زیبایش دوباره در کنار هم باشیم:
احتمالا در وبلاگ فاطمه اختصاری خبر را خوانده اید. دختر کوچولوی من
«دکتر سمانه رضایی» بعد مدت ها وبلاگش را به روز کرده است. حضور او که از بچه های
خوب و قدیمی غزل پست مدرن است باعث خوشحالی و مسرّت است:
حدود یک ماه و نیم قبل در شیراز مهمان جشنواره ای بودیم که «الهه
کشاورزی» و «امید میرزایی» برایش زحمات بسیاری کشیده بودند و البته اذیّت های
زیادی هم دیدند. امید عزیز از دوستان جوانی است که با داشتن پشتکار و استعداد،
مطمئن باشید جزء شاعران برجسته ی غزل پست مدرن خواهد شد:
سایت «ادبیات ما» در ماه گذشته به علل فنی چند روزی را بالا نمی آمد
که دوستان را نگران کرده بود. وظیفه ی خودم دانستم که بگویم مشکلات رفع شده و سایت
الان بالا می آید و از اوّل ماه هم می توانید مقاله ای منتشرنشده از «محمد حسینی
مقدم» را در آن بخوانید که به غزل پست مدرن در آن سوی مرزها پرداخته است. فعلا
همان شعر سپید قدیمی از مرا بخوانید:
یکی از فیلم های سینمایی موفقی که به مسأله زن و هنر پرداخته است
بدون شک فیلم «پیانو» است. دوست و شاعر گرامی «حامد داراب» که اتفاقا در زمینه ی
سینما و تئاتر هم تجارب ارزنده ای دارد نقدی خواندنی بر آن نوشته است:
و در انتها یادی بشود از «مسعود فخرپور» عزیز که شعرهای سپیدش همیشه
مرا به وجد می آورد. او که مدت ها نبود و دوری از دنیای مجازی و حاشیه ها را ترجیح
می داد حالا با پست طولانی و سرشار از شعری برگشته که خواندش را توصیه می کنم:
■
سرباز نه کشت هیچ کس را و نه مُرد!
نه دل به شب ِ گلوله و مرگ سپرد
تنها به بغل گرفت عکسی را... بعد
یک پارچه ی سفید را بالا برد
3- چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد:
زیاد نمی شناسمش. امّا می دانم که برای بازی «پوکر» به فیس بوک آمده
بود. نه در دوستانش شاعری بود و نه به طور جدّی اهل ادبیات بود. همه چیز از یک
سوءتفاهم خنده دار شروع شد. «میم» هم اسم و فامیل دوست دختر سابق رفیقم بود! و من
اشتباهی او را به دوستانم اضافه کردم. شاید «میم» هرگز مرا به خاطر این اشتباه
نبخشد.
سنش از من بالاتر است. می تواند خواهر بزرگ من باشد یا مادر یکی از
شاگردانم! کم کم شعرهای مرا در «فیس بوک» خواند و با دوستان شاعر من و جریان غزل
پست مدرن در کشور آشنا شد. کم کم با کتاب های مورد علاقه و فیلم های شاهکار ما انس
گرفت و کم کم جزئی از ما شد.
کار به جایی رسید که حتی تفسیرش از شعرهای من بسیار دقیق و علمی بود.
کار به جایی رسید که رفت کتاب نایاب «شیمبورسکا» را گیر آورد و برای همه ی ما
فتوکپی گرفت و فرستاد. کار به جایی رسید که «پرنده کوچولو» جزئی از زندگی اش شد و
در روزهایی که «مهدی موسوی» را خیلی ها با خیلی بهانه ها تنها گذاشتند در کنارش
ایستاد. که هر روز اس ام اس می زد تا مطمئن شود مهدی موسوی هنوز زنده است...
حالا به او می گویم که اینهمه اتفاق، الکی نبوده است. که خدا برای
هنرمند کردن آدم ها نقشه های زیبایی می کشد. حالا که ادبیات جزئی از زندگی او شده
است می تواند بنویسد... من خودم شوخی های روزگار را بسیار تجربه کرده ام و به بازی
هایش ایمان دارم. پس منتظر نوشته هایش خواهم ماند... حتی ضعیف... مهم نوشتن است!
■
نه! ابری ِ روزهای بد باز نشد
دلهامان با رمز و عدد باز نشد
با گریه فرستاد به کلّ دنیا
Email ی را که تا ابد باز نشد
4- ابلها مردا! عدوی تو نیستم، انکار توام!:
در هفته های اخیر دو اتفاق بامزه را دیده ام که در تهشان تلخی بی
پایانی به چشم می خورد. دومی را می شناسم و آی پی کامپیوتر اوّلی را پیدا کرده ام
که احتمالا او نیز آشنا باشد. اصل ماجراها را بخوانید:
الف) «ویکی پدیا» سایتی است که به نوعی یک دائرۃ المعارف
اینترنتی به شمار می رود که همه ی افراد می توانند در شکل گیری مطالب آن مشارکت
داشته باشند. از چند سال قبل تعدادی از دوستان لطف کرده بودند و مطالبی راجع به من
نیز در آن نوشته بودند.
حتی خود من هم چندین بار به این سایت مراجعه کردم و مطالبی را که
احیانا غلط بود یا عکسی را که مناسب نبود پیشنهاد تغییرش را دادم. خوشبختانه مطالب
صفحه ی من اگرچه ناقص امّا مفید بود به طوری که تعداد بازدیدهای بالای آن حکایت از
استقبال مردم داشت.
اما با توجه به اینکه همیشه حرامزاده هایی پیدا می شوند که باید همه
جا را مثل خودشان به لجن بکشند جدیدا فردی پیدا شده و با اسم ها و یوزرهای مختلف،
مطالب صفحه ی من را دستکاری می کند. یک روز برای خراب کردن من و حاشیه سازی می
نویسد که: «سهیل محمودی، عبدالجبار کاکایی و علیرضا قزوه از شاگردان مهدی موسوی
بوده اند!!!» و روزی دیگر نام های مستهجن و دروغی را به نام های کتاب های منتشرشده
ی من اضافه می کند! گاهی هم نام «فهیمه رحیمی!!» را به فهرست مخالفین من اضافه می
کند. جدیدا هم که دستش رو شده و دوستان ویکی پدیا کثافت کاری هایش را اصلاح کرده
اند می رود و به حذف کامل صفحه ی «مهدی موسوی» دست می زند.
باید خدمت این بیمار روانی عرض کنم که با پاک کردن صفحه یا اسم یک
هنرمند، او نابود نمی شود. هنرمند واقعی در قلب مخاطبانش و تمامی هنردوستان تا ابد
ادامه خواهد داشت...
ب) آقایی به نام «یزدان سلحشور» که تا دیروز با اسم بچه های غزل
پست مدرن و با مقدّمه و مقاله نوشتن برای کتاب های غزل پیشرو نظیر «چریک های جوان»
(مجموعه ای از شعر پیشرو ایران به همت «هادی خوانساری») وجهه ی اندکی کسب کرده بود
ظاهرا تصمیم دارد تاریخ ادبیات ایران را دوباره نویسی کند!! و حرف های جدید و
بامزه ای می زند.
ایشان در نقد کتاب شاعری جوان می فرمایند که بعد از کتاب مرد بی مورد
«محمدسعید میرزایی» هیچ اتفاقی در غزل معاصر نیفتاده است و البته شاعر آن کتاب (که
اتفاقا خانم هستند) آن اتفاق رؤیایی هستند!! البته بدبختانه ایشان نمی تواند خود
را کنترل کند و کار زشت خودش را با تخریب محمدسعید میرزایی در دو سطر بعدی تکمیل
می کند!
آقای عزیز! مرد باش و اعتراف کن که نخوانده ام! که مشغول فلان و فلان
بوده ام در این سال ها! که حالا که می بینم نقد امروز از وجبی نوشتن های قهوه خانه
ای فراتر رفته و به مطالعه و اندیشه نیاز دارد می خواهم با باندبازی و تخریب جریان
ها و چهره های ادبی باز هم ستونی در یکی از روزی نامه ها داشته باشم!
آقای سلحشور! کسی منکر تاثیر «میرزایی» در شکل گیری غزل پست مدرن
نیست. اما چرا همیشه یادت می رود اسم ده ها نفر دیگر را که جوانی شان را دادند تا
غزل از نابودی نجات پیدا کند ذکر کنی؟ آلزایمر گرفته اید؟ چرا یادتان می رود که
حتی روی کتاب های اینهمه شاعر جوان و قدیمی که هر کدام مجموعه شان اتفاقی در شعر
معاصر است نقد بنویسید. حتی نقد منفی!
سیاست بایکوت تا کجای شما پیش رفته است؟ که حتی از اسم بردن آدم ها و
جریان ها پرهیز می کنید و سعی می کنید با اختلاف انداختن بین بزرگان آنها، خودتان
را این وسط علم کنید و آبروی از دست رفته را جمع و جور کنید! من می توانم لیستی 30
نفره از بزرگان غزل پیشروی ده، پانزده سال اخیر تهیه کنم تا به شما بفهمانم که غزل
امروز حاصل کار دسته جمعی چه کسانی است و غزل پست مدرن چه گستردگی و همپوشانی
دارد. البته کسی را که خواب است می توان بیدار کرد اما کسی را که خودش را به خواب
زده هرگز! چه برسد به شما که حتی همان «کسی» هم نیستید!
می دانم که نوشتن این سطرها کار نادرستی است و تنها باعث معروفیت تو
می شود! تو همان بهتر که بروی نقدهای سینمایی زردت را بنویسی! حالا گاهی هم برای
کارهای دیگر بیا شب شعر... به خدا اگر هم این کلمات را نوشتم به حرمت بزرگانی بود
که غزل امروز کشور را شکل دادند و حالا در خانه های تنهایی شان لای کتاب ها در حال
جان دادن هستند تا موج سوارانی همچون تو ترکتازی کنند.
■
از بوسه سرود با لبانی کمرنگ
از عشق که مرده در جهانی از سنگ
هر روز به دنبال رگی آبی بود
تنهایی ِ محض ِ دختری توی سرنگ!
5- آواره اند کنگره در پشت کنگره:
در روزهای اخیر هر کس که کامنتدانی اش را باز کرده یا خبر جشنواره ی
فجر به او رسیده یا خبر تمدیدش یا کامنت «سند تو آل» دیگری با همین موضوعات! در
خوب بودن جشنواره ها اگر که مفید باشند شکی نیست و لعنت بر منکرش! امّا آیا هزینه
های میلیاردی که برای این جشنواره ی فجر ادبی می شود فایده ای هم برای ادبیات دارد؟
شما «جشنواره فجر سینمایی» را ببینید. از «مهرجویی» و «سامان مقدم»
تا «دهنمکی» و... در آن شرکت می کردند (بگذریم که چند سالی است در اینجا هم
مشکلاتی پیش آمده) و هر کس هم که جایزه می برد با افتخار روی پوستر و زیر تبلیغ
فیلم هایش می نوشت و اتفاقا در فروش فیلم و استقبال مخاطب، تاثیر زیادی داشت.
اما آیا جشنواره ی ادبیات هم اینگونه است؟ حدود 90% شعرای مطرح که
اصلا در این جشنواره شرکت نمی کنند! اگر هم کسی جایزه ببرد حتی خود برنده هم صدایش
را درنمی آورد زیرا در محافل ادبی از این موضوع خجالت می کشد! در سال های اخیر این
هزینه های بسیار، چه دردی را از ادبیات ما درمان کرده و کدام چهره را به مردم
معرفی کرده است؟ اگر این جشنواره کاملا مستقل است و تنها به ادبیات می اندیشد چرا
هر سال اسامی خاصی جا می افتند و اسامی دیگری تکرار می شوند؟!
چرا به جای حیف و میل بیت المال نمی رویم با این پول در روستاها و
شهرستان های کوچک استعدادیابی کنیم؟ چرا برای بچه های بااستعداد شهرستانی کتاب نمی
خریم و نمی فرستیم؟ چرا مکان های فرهنگی که به صورت علمی استعدادها را پرورش دهد
ایجاد نمی کنیم؟ به خدا شما نصف آن پول را به من بدهید قول می دهم بعد از 5 سال
بیش از 100 چهره ی جوان اما موفق ادبی از دورترین شهرستان ها تحویل شما بدهم! اما
شما ترجیح می دهید آن پول در بخش های شهرستانی و استانی و کشوری به همان شاعران و
شعرهای تکراری داده شود! داریم به کجا می رویم؟
این مشکل فقط به جشنواره ی فجر ادبی برنمی گردد! به آنجایی برمی گردد
که تعدادی شاعر تکراری، داور و شرکت کننده و برنده ی سکه های تکراری جشنواره هایی
با نام های مختلف شده اند. که فقط دوستان بروند شعرشان را بخوانند و بعد کارگاه ها
و جلسات شعر را بپیچانند و بروند در اتاق های هتل چیزی دود کنند یا احیانا از جنس مخالفی
پذیرایی کنند. قبول دارم که همه ی جشنواره ها و همه ی شرکت کنندگان اینگونه نیستند
اما کسی هم نمی تواند این وضعیت بیمار را انکار کند...
■
در آتش و خون و دود برمی گردد
با چشمانی کبود برمی گردد
دارد دل بی گناه، دریا دریا
از بستر تو به رود برمی گردد
6- ادبیّات، میخ و چکش بود:
خیلی از دوستان گله می کنند که چرا گاهی شعرهای تکراری می گذارم.
باید عرض کنم که با توجه به آنکه معمولا در هر هفته از من چند شعر در اینترنت و
جاهای دیگر منتشر می شود واقعا برایم مقدور نیست که همواره از شعرهای جدید استفاده
کنم.
امّا شعر این بار یک شعر تازه است که می دانم خیلی هاتان با تک تک
سلول هایتان حسش کرده اید. شعری از غم های مشترکمان. از غم بی انتهای این روزها...
مثل دیوانه زل زدم به خودم
گریه هایم شبیه لبخند است
چقدَر شب رسیده تا مغزم
چقدَر روزهای ما گند است!
من که مفتم! اگرچه ارزانتر!!
راستی قیمت شما چند است؟!
از تو در حال منفجر شدنم
در سرم بمب ساعتی دارم
شب که خوابم نمی برد تا صبح
صبح، سردرد لعنتی دارم
همه از پشت خنجرم زده اند
دوستانی خجالتی دارم!!
قصّه ی عشق من به آدم ها
قصّه ی موریانه و چوب است
زندگی می کنم به خاطر مرگ
دست هایم به هیچ، مصلوب است!
قهوه و اشک... قهوه و سیگار...
راستی حال مادرت خوب است؟!
اوّل قصّه ات یکی بودم
بعد، آنکه نبود خواهم شد
گریه کردی و گریه خواهم کرد
دیر بودی و زود خواهم شد
مثل سیگار اوّلت هستم
تا ته ِ قصّه دود خواهم شد
مادرم روبروی تلویزیون
پدرم شاهنامه می خواند
چه کسی گریه می کند تا صبح؟!
چه کسی در اتاق می ماند؟!
هیچ کس ظاهرا ً نمی فهمد!
هیچ کس واقعا ً نمی داند!!
دیدن ِ فیلم روی تخت کسی
خواب بر روی صندلی و کتاب
انتظار ِ مجوّز ِ یک شعر
دادن ِ گوسفند با قصّاب!!
- «آخر داستان چه خواهد شد؟!»
خفه شو عشق من! بگیر و بخواب!!
مثل یک گرگ ِ زخم خورده شده
ردّ پای به جا گذاشته ات
کرم افتاده است و خشک شده
مغز من با درخت کاشته ات!
از سرم دست برنمی دارند
خاطرات ِ خوش ِ نداشته ات
سهم من چیست غیر گریه و شعر
بین «یک روز خوب» و «بالأخره»!
تا خود ِ صبح، خواب و بیداری
زل زدن توی چشم یک حشره
مشت هایم به بالش ِ بی پر!
گریه زیر پتوی یک نفره
با خودت حرف می زنی گاهی
مثل دیوانه ها بلند، بلند...
چونکه تنهاتر از خودت هستی
همه از چشم هات می ترسند
پس به کابوسشان ادامه نده
پس به این بغض ها بگیر و بخند
ساده بودیم و سخت بر ما رفت
خوب بودیم و زندگی بد شد
آنکه باید به دادمان برسد
آمد و از کنارمان رد شد!
هیچ کس واقعا ً نمی داند
آخر داستان چه خواهد شد!
صبح تا عصر کار و کار و کار
لذت درد در فراموشی
به کسی که نبوده زنگ زدن
گریه ات با صدای خاموشی
غصّه ی آخرین خداحافظ
حسرت ِ اوّلین هماغوشی
از هرآنچه که هست بیزاری
از هرآنچه که نیست دلگیری
از زبان و زمان گریخته ای
مثل دیوانه های زنجیری
همه ی دلخوشیت یک چیز است:
اینکه پایان قصّه می میری...