به گریه در وسط شعرهایی از سعدی

|

گفتم آهندلی کنم چندی

ندهم دل به هیچ دلبندی
«به دلت» کز دلت به در نکنم
سخت تر زین مخواه سوگندی!
خاصه ما را که از ازل بوده ست
با تو آمیزشی و پیوندی
سعدیا دُور نیکنامی رفت
نوبت عاشقی ست یک چندی...

الف) مثل صدای هق هق آقای دکتر است:
از کوچه های کرج که بگذری و جاده ی «قزل حصار» را بروی و بروی و حتی «زندان قزل حصار» را رد کنی روستای نه چندان کوچکی ست به نام «مهدی آباد» که صبح ها یک فروند «مهدی» در حال آباد کردنش است...
کارم را دوست ندارم. سر هر کار دیگری جز ادبیات و تدریس بروم هم دوستش نخواهم داشت. تنها دو چیز جالب در کارم وجود دارد: پول مناسب و خدمت به آدم هایی که به کار من احتیاج دارند. البته من «دکتر» خوبی نیستم ولی در حدّی هم هستم که از پس ِ کارهای یک روستا بربیایم. پولش هم خیلی زیاد نیست ولی پول خرید کتاب و فیلم و غذا خوردن در رستوران هایی که دوست دارم درمی آید... و همین برایم از دنیا بس است! اگر روزی بتوانم در دانشگاه دو واحد ادبیات عمومی هم تدریس کنم این کار مسخره را حتما کنار خواهم گذاشت.
در آنجا مشکل کم نیست. از مشکل زبان که خانم صندوقدار مجبور شده نقش مترجم مرا هم بازی کند که بگذریم! (اکثر روستا ترک زبان هستند) عدم وجود امکانات مالی و همچنین فرهنگی واقعا آزاردهنده است. از خانواده هایی که توانایی پرداخت پول داروهای کودکانشان را ندارند تا معتادهایی که برای دریافت داروهایی مثل ترامادول یا کلونازپام چاقوکشی می کنند. سوءاستفاده ی تعداد کمی از پزشکان و همکاران داروخانه از این وضعیت و دادن نسخه هایی که توهین به جامعه ی پزشکی است (نوشتن داروهای زیاد، دادن آمپول به جای قرص، استفاده ی گسترده از کورتون هایی مثل دگزامتازون و بتامتازون، دادن داروهای تقویتی بی دلیل، نوشتن داروهایی که بیمه به آنها تعلق نمی گیرد به علت عدم آگاهی از ضوابط بیمه، دستورهای دارویی اشتباه و وحشتناک، عدم تنظیم دوز دارویی اطفال و...) هم مزید بر علت است. از همه بدتر در این میان، ضعف فرهنگی و آموزشی است که باعث می شود بیماری به من مراجعه کند و متوجه بشوم طرز استفاده از «کاندوم» را ندانسته و آن را جویده است!
در هر صورت در آن داروخانه تنها دلخوشی ام همین اینترنت پرسرعتی است که وصل کرده ام (و البته هی قطع می شود) و ارتباط مرا با ادبیات جهان برقرار می کند. همین گوشی قراضه ای که وسط مریض ها اس ام اس هایمان را به دست هم می رساند. همین کتاب های یواشکی ست که وقتی کمی خلوت تر می شوم وسط مریض ها چند سطری شان را می خوانم. تنها دلخوشی من ادبیات است در داروخانه ای که بوی الکل و قرص می دهد... بوی مرگ می دهد...

من بودم و گریه هام پشت ِ گوشی
من بودم و جای خالی آغوشی
سرما سرما سرما سرما سرما
من بودم با بخاری خاموشی

ب) در جهان بی خبری:
این مدّت در جهان ادبیات خبرهای خوب و بد بسیار بوده است. سعی می کنم چندتایی را به سمع و نظر شما برسانم. البته به صورت مختصر و در حدّ لینک:
1- بعد از مدت ها سکوت و خاموشی، چند تا از شاعران خوب و باسابقه ی غزل پست مدرن باز هم برگشته اند و با چند شعر و مطلب مفید به روز کرده اند.
اول از همه «فاطمه ی اختصاری» این دخترک شیطان شعر معاصر! به روز کرده و البته با خبرهای بسیار خوبی نظیر لینک دانلود کتاب خودش و محمد حسینی مقدم و از آن مهم تر با دو شعر زیبای منتشرنشده:
و دوم «وحید نجفی» نازنین که در پست قبل، درباره ی او مفصل نوشته بودم. خیلی ها مشتاق بودند که «هلیا»ی کوچولو را ببینند. وحید عزیز علاوه بر آنکه با شعرهای پست مدرن و زیبایش آمده چند عکس نیز از هلیا و خودش و من و محمد گذاشته که هرچند من در روزهای بدی بودم و بسیار در عکس ها بد افتاده ام!! اما به خاطر هلیاجان دیدنی است:
و سوم دوست قدیمی و شاعر خوب کرجی «هرمز سعداللهی» است که با یک وبلاگ تازه برگشته است. هرمز که در شعر سپید پست مدرن آثار زیبایی دارد حال آنها را در دنیای مجازی با شما شریک می شود:

2- در چند وقت اخیر، اتفاقات عجیب و وحشتناکی در زمینه ی فـ-یلترینگ رخ داده و تعداد بسیار زیادی از شاعران خوب و بی حاشیه ی این کشور فـ-یلتر شده اند. وقتی به وبلاگ های آنها رجوع می کنیم نه خبری از مطلبی سیاسی است، نه مطالب پورنوگرافی و نه حتی کلمه ای ناجور! در چند روز اخیر این ماجرا کمی تشدید شده که امیدوارم به علت اشکالی در سیستم فـ-یلترینگ و اشتباه دستگاهی باشد. چون واقعا دیدن ناراحتی این دوستان دشوار است.
دوست خوب و شاعر عزیز «امیر مرزبان» که اتفاقا از شعرای اهل بیت و آدمی کاملا معتدل است ناگهان وبلاگش را فـ-یلتر شده می بیند و مجبور به کوچ به آدرس جدید می شود:
«زهرا باقری شاد» که در «مکث» با روزانه هایش همواره پذیرای دوستان دور و نزدیک بود بدون هیچ دلیل خاصی ناگهان فـ-یلتر شده و به اینجا می آید:
«فرشته رسولی» که شاعر سپیدسرای بااستعداد و بی حاشیه ای است. یک روز مثل همیشه برای خواندن نظراتش می آید و او هم مجبور می شود به خانه ی جدید کوچ کند:
«محمد شعبانی» که از شاعران خوب و بااخلاق «غزل پست مدرن» است. در حالی که از پست آخرش ماه ها گذشته، ناگهان خود را مجبور به ترک ناخواسته ی خانه اش می بیند:
البته می توانید به این لیست، صدها تن از دوستان جوان را هم اضافه کنید که هنوز خانه ی جدیدی برای سکونت شعرها و داستان هایشان پیدا نکرده اند.

3- برای دوستانی که مطالب مرا در اینترنت دنبال می کنند باید عرض کنم که در این هفته چندان فعّال نبوده ام. اما سعی کرده ام دست خالی هم نباشم.
مثل تمام شنبه ها، هفته ی پیش هم سایوک به روز شد. امّا اینبار کمی جنجالی تر! به قول خودم درباره ی «خاله زنک بازی» و «عمو مردک بازی» در ادبیات ایران! یکی از اهداف همیشگی من در سایوک نقد معضلات شعر امروز ایران است و در هفته ی قبل با یکی از مهمترین هایش به روز کرده ام:
چند ماه قبل، نقد مفصلی بر روی کتاب دوست و شاعر خوب «صالح سجادی» نوشته بودم که در چند جا منتشر شد. دوستانی که علاقمندند این نقد را بخوانند می توانند لینکش را در اینجا بیابند:
چند روز پیش داشتم یکی از شعرهای قدیمی ام را که در کتاب «پرنده کوچولو» هم منتشر شده در سایت «عروض» می خواندم. جالب تر از خود شعر، نظرات موافق و مخالف و گاهی فحاشی هایی بود که در قالب کامنت گذاشته شده بود. گفتم شاید بد نباشد شما هم آن را دوباره بخوانید:

4- بسیاری از بچه های خوب کارگاه، اکنون جزء شاعران، نویسندگان و منتقدان مطرح کشور هستند. اما در زمینه ی ترجمه هم ما دو چهره ی درخشان در کنار خود داریم.
«سید مصطفی رضیئی» در نشر ویدا «آتش بازی» را بیرون آورده است و «محمد حسینی مقدم» جلد اول مجموعه ی «خاطرات یک خون آشام» را با نام «بیداری» به بازار عرضه کرده است.
تا آنجا که خبر دارم هر دو هم اکنون مشغول ترجمه و کارهای نهایی چند رمان از اسطوره ی رمان نویسی پست مدرن «کورت ونه گات» هستند که امیدوارم تا عید به بازار عرضه شوند.

5- برای دوستانی که ترانه های مرا دوست دارند و دنبال می کنند باید بگویم که در حال همکاری با گروهی جوان اما خوب به نام «شان» هستم. با تشکر از «جلیل طاهری» عزیز که این ارتباط را میسّر کرد باید عرض کنم که تعدادی از ترانه های این آلبوم قبلا در هیچ جا منتشر نشده است.
امیدوارم همکاری خوبی باشد و آلبوم موفقی از کار دربیاید. البته با پشتکار و انگیزه ای که در اعضای گروه می بینم در موفقیت آنها شکی نیست.

6- دوستان همواره گله می کنند که چرا مرا لینک کرده اند و لینک آنها در کنار وبلاگ من به چشم نمی خورد. حق هم اکثرا با آنهاست! اما خودتان کلاهتان را قاضی کنید با این حجم دوستان وبلاگی و کامنت ها و تعداد لینک های کنار وبلاگ واقعا پی بردن به اینکه چه کسی قبلا لینک شده یا چه کسی نشده بسیار دشوار است!
عدّه ای هم گله می کنند که چرا من لینک اوّل آنها هستم و آنها لینک اول من نیستند! خب برادران و خواهران من، شما همواره لینک اوّل قلب من هستید. اما اگر من در 400 وبلاگ لینک اول باشم چگونه می توانم هر 400 نفر را در صدر لینک هایم بگذارم؟ کاری که من کرده ام اضافه کردن لینک ها به تدریج و با گذشت زمان از انتهای لیست است. پیشاپیش از همه ی دوستان و سروران و اساتید عذرخواهی می کنم.
و نکته ی آخر آنکه لطف کنید و اگر من جزء لینک های شما هستم اما اسم شما در لینک های من دیده نمی شود بی هیچ خجالتی این موضوع را بیان کنید تا من این کم کاری را جبران کنم. وگرنه همیشه شرمنده ی شما خواهم ماند.

7- هرچند «فاطمه اختصاری» و «ساموئل کابلی» زحمت کشیده اند و قبلا خبررسانی کرده اند. اما قند مکرّر است که بگویم «فاطمه اختصاری» و «محمد حسینی مقدم» هم نسخه ی دانلود رایگان کتابشان به بازار آمده است.
اینجا باید یک تشکر حسابی از جناب «کابلی» داشت که این فایل ها را از اینترنت جمع آوری و عرضه کرده است. همچنین باید به او تبریک گفت که فردا شنبه روز میلادش است.
دوستانی که «یک بحث فمینیستی قبل از پختن سیب زمینی ها» را می خواهند به اینجا بیایند:
و عزیزانی که «چگونه زرافه را توی یخچال بگذاریم» را می خواهند اینجا را بخوانند:



شب بود و ترافیک و غم سنگینی
شب بود و ترافیک و غم سنگینی
مردی خود را دو بار پایین انداخت
از روی پل هوایی غمگینی

ج) قهوه ی تلخ چشم هایت را:
دوستانی که در وبلاگ های قدیمی ام مطالب مرا دنبال می کردند یادشان هست که ضمن حمایت از «مهران مدیری» به همه ی عزیزان توصیه کرده بودم که مجموعه ی «قهوه ی تلخ» را تهیه کنند.
اما حالا که مدت ها از پخش این سریال محبوب گذشته و اکثر ما هفته ای 2500 تومان را به این پدیده ی فرهنگی اختصاص می دهیم باید نقدهای خودم را هم به طور خلاصه بیان کنم:
بی تعارف «قهوه ی تلخ» جزء ضعیف ترین سریال های مهران مدیری است. در بازی خوب اکثر بازیگران و همچنین هوش بالای «مهران مدیری» شکی نیست. مشکل در فیلمنامه ای است که جناب «الوند» و «ژوله» برای این سریال نوشته اند. رفتن «برادران قاسم خانی» (و البته همسران بازیگرشان) کمر بخش طنز سریال را شکسته است. شما طنز فیلم خوش ساختی مثل «سن پطرزبورگ» را با سریال قهوه ی تلخ مقایسه کنید. چه می بینید؟!
اکثر طنزهای سریال از نوع سخیف ترین ِ آن بوده و گاهی از حالت طنز خارج شده و به مسخرگی و لودگی می انجامد. البته در هر قسمت یکی، دو تکه ی خوب داریم اما اکثریت سریال در بخش ضعیف و حتی پایین تر قرار می گیرد. متاسفانه هرچه سریال هم پیش می رود علاقه ی نویسندگان به این مسخرگی بیشتر می شود. خنده ای که با بشکن زدن و رقص چاقو و کله ی کچل برزو ارجمند و فحاشی های تکراری رئیس نظمیه و از همه بدتر داد و فریادهای بی دلیل دو پیرمرد ایجاد می شود چه ارزش هنری دارد؟!
و ناراحت کننده تر از همه، مجموعه ی دهم بود که رسما انگار به آن آب بسته بودند. حدود یک سوم سریال نشان دادن انواع رقص های ایرانی بود و دو سومش شرح خاله زنک بازی زنان دربار! امیدوارم «مهران مدیری» دوست داشتنی که او را با «شب های برره» و «مرد هزارچهره» و طنز ناب و دغدغه های اجتماعی اش شناخته ام در ادامه ی سریال، مخاطبان خاص را هم راضی کند.

نه عاشق من بود و مرا عاشق کرد
نه آینه شد... و پای هیچم دق کرد
تنها شب نصفه کاره ی مردی بود
در زیر پتوی نازکی هق هق کرد

د) شعر ما را نجات خواهد داد:
شعر جدید زیاد دارم اما هنوز فرصت تایپشان را پیدا نکرده ام. در این روزهای شلوغ که کم کم دارد زندگی ام به روال عادی اش برمی گردد این هفته را استثنائا شعری از مجموعه ی «پرنده کوچولو» بخوانید تا هفته ی دیگر با شعر جدید دیگری خدمت شما برسم:

ایمیل زد به یک شب غمگین که... که حرف های خسته تری دارد
از پنجـره به قلب تو وارد شد! هرچند بغض خانه، دری دارد
خورشید را نشانه گرفته باز، باید ترا به خود بپرد از هیچ
در خانه ی امید شترمرغی ست که فکر می کند که پری دارد!!
دیگر دوباره شعر نخواهم گفت، دیگر دوباره شعر نخواهم گفت
تکرار می شود به خودش هر روز... و فکر می کند اثری دارد
ایمیل می زند به شبی غمگین که مطمئن شده ست نمی آید
ایمیل می زند به شبی غمگین که چشم های منتظری دارد
خالی ست جای اسم فرستنده مثل سکوت بین من و دنیا
که جمعمان محال ِ محالات است، امّا خدا عجب هنری دارد!
لبخند می زنند به جنگلبان، انبوه بی گناه درختانت
هر چند واقفند که بی تردید در دست های خود تبری دارد
دَم می کنم دو فال پُر از غم را در شعرهای خسته ی بی خوابیت
با اینکه طرح ساده ی چشمانت روباه های حیله گری دارد
ایمیل می زند به شبی غمگین، از هیچ چیز مسخره ی امروز
گیرنده اش شبیه فرستنده ست هر چند بغض بیشتری دارد


سر بریده ی سیمرغ بود و دیگر هیچ

|
دختر وسط ِ دست سیاهی غش رفت
سیگار، سیاوش شد و در آتش رفت
شب بود، چراغ ها که خاموش شدند
موشی آرام توی سوراخش رفت

1- تشکر و پوزش:
اول از همه باید از «فاطمه انتظار» عزیز تشکر کنم که در حالی که بر اثر فیـ-لترینگ و مسدود شدن وبلاگ های قبلی ام لوگوی بالای وبلاگ از میان رفته بود قبل از به روز شدن پست قبلی، لوگوی جدیدی را که می بینید طراحی کرد. خوشحالم که دوستان خوبی همچون او دارم.
بسیاری از دوستان، سراغ مرا در سایت «فیس بوک» می گیرند و می گویند که ظاهرا آنها را بلوک کرده ام. باید خدمت این دوستان عرض کنم که بنا به دلایلی بنده و همچنین دوستان خوبم فاطمه اختصاری، محمد حسینی مقدم و الهام میزبان دیگر در فیس بوک حضور نداریم. و اگر قرار بر برگشتن شد حتما در همین وبلاگ به اطلاع عموم دوستان خواهد رسید.
به علت اثاث کشی و جابجایی به خانه ی جدید فعلا از داشتن اینترنت محروم هستم و متاسفانه ممکن است این هفته در پاسخگویی کامنت ها تاخیری پیش بیاید یا اصلا موفق به خبررسانی به دوستان و یا پاسخ به برخی از کامنت ها نشوم. پیشاپیش از تمامی وبلاگ نویسان عزیز عذرخواهی کرده و تمام تلاشم بر آن است که چنین اتفاقی رخ ندهد.

یک روز، الاغ کدخدای ده شد
یک قطره به آسمان پرید و مه شد
می خواست که اژدها شود بر سر ِ کوه!
کرمی بودم که زیر کفشی له شد

2- قطار تهران-مشهد دلش گرفت تو را:
وقتی که هشت سال از جوانی ات را در یک شهر ِ دور باشی مطمئنا از آن اینقدر خاطره داری که هر وقت قطار خسته به آنجا برسد یا از پنجره های غمگین هواپیما خانه های کوچکش را ببینی چشم هایت پر از اشک شود. یکی از جالب ترین قسمت های مشهد برای من «سینما»های آن بوده است. از قرارهای دم «سینما آفریقا» و «سینما هویزه» تا سکوت طولانی «سینما سیمرغ» و «سینما قدس»! امروز می خواهم دو خاطره ی فراموش نشدنی از این سینماها را تعریف کنم:

الف) سال 1378 بود که «علی کریمی کلایه» شاعر خوب کرجی (که بعدا در همین پست معرفی اش خواهم کرد) برای سربازی به مشهد آمد. یکی از بهترین تفریحات ما این بود که جمعه ها او به خانه ی من بیاید و شعر بخوانیم و به سینما برویم. در یکی از این روزها ما برای دیدن فیلم «آخرین مرد مقاوم» (با دوبله ی فارسی) به «سینما قدس» مشهد رفتیم. تمام راه من اصرار می کردم که علی سریعتر بیا که مطمئنا برای چنین شاهکاری بلیط پیدا نمی شود و پشت در می مانیم. بالاخره رسیدیم و بلیط گرفتیم و به داخل سالن رفتیم.
اما چشمتان روز بد نبیند! نیمی از فیلم گذشت و در کلّ سالن 10 نفر هم آدم پیدا نمی شد! چند تا سرباز و زائر بودند که برای خواب به آنجا آمده بودند و تمام فیلم هم خرخر می کردند!! (بعدا فهمیدیم به علت کمبود مخاطب یک نفر می تواند با یک بلیط چند سانس پیاپی فیلم را ببیند!) یک دختر و پسر هم بودند که در مدّت فیلم مشغول اجرای فیلمی جذاب تر بودند! در واقع عملیاتی که آنها در داخل سینما انجام دادند را در بهترین فیلم های سوپر هم نمی شد دید! من و علی شاکی و عصبانی بعد از اتمام فیلم به خیابان رفتیم و گله مند بودیم از مردم فهیم مشهد که چرا برای دیدن چنین شاهکارهایی به سینما نمی آیند. در راه بازگشت از جلوی «سینما آفریقا» رد شدیم که فیلمی به نام «شیرهای جوان» را اکران می کرد. فیلمی بزن بزن که نوع احمقانه تر و مبتذل تر فیلمهای «جمشید هاشم پور»ی آن زمان بود! ناگهان صف طویل چند کیلومتری را مشاهده کردیم که از دُور میدان تا خیابان های اطراف رسیده بود. ما که باورمان نمی شد این صف برای سینما باشد رفتیم و از خانواده ای که در صف بودند سوال کردیم: «ببخشید این صف فیلم شیرهای جوان است؟!» یارو هم شاکی با لهجه ی مشهدی جواب داد: «یره صف مجردا او وره!!» بعد تازه ما فهمیدیم که این صف طولانی برای خانواده هاست و مجردها در خیابان بغلی به سمت کوهسنگی صف کشیده اند!! کلی شرمنده شدیم و به خانه آمدیم و در راه با بغض چند شعر «عشقی» را برای هم خواندیم...

ب) یک بار با همان «علی کریمی کلایه» که ذکرش رفت به شهرک «قاسم آباد» رفتیم تا در «سینما سیمرغ» آنجا، بعد از سالهای سال سکوت، «بهمن فرمان آرا»ی عزیز را با «بوی کافور، عطر یاس» ببینیم. با توجه به نزدیکی این سینما به دانشگاه آزاد مطمئن بودیم که در سالن سینما جا برای ایستادن هم نخواهد بود. اما باز هم چشمتان روز بد نبیند سالن خالی خالی بود! این دفعه به علت دوری از مرکز شهر حتی سربازها هم برای خوابیدن نیامده بودند!
فیلم داشت شروع می شد و ما دو تا در حال فحش دادن به طبقه ی روشنفکر جامعه بودیم که الان یا در قهوه خانه ها و کافی شاپ ها مشغول لاس زدن های فرهنگی هستند یا دارند سیگار و سیگاری و... دود می کنند و به عوام جامعه فحش می دهند که به هنر توجه نمی کنند!! در همین حین دو تا دختر جوان و خوش تیپ وارد سینما شدند چند ثانیه بعد هم دو تا پسر دیگر آمدند و ما کمی شرمنده شدیم که زود قضاوت کرده ایم!! اما وقتی یکی از دخترها برگشت که به یکی از پسرها که در ردیف پشتی شان نشسته بودند چیزی بگوید دیدم که: ای وای! این که همان «سمانه سرچمی» خودمان است! (سمانه از شاعران خوب مشهد و تهران است که در نقاشی هم چیره دست بوده و در آن سالها جزء معدود خانم هایی بود که غزل پست مدرن می گفتند و بعدها هم به کارگاه آمد و ماندگار شد) با علی بلند شدیم و رفتیم کنار سمانه و دوستش نشستیم! ثانیه ای طول نکشید که آن دو پسر رفتند و فهمیدیم آنها برای مزاحمت و شماره تلفن دادن به سینما آمده بودند و بعد از دیدن ما دو گنده ی نرّه خر فرار را بر قرار ترجیح داده اند! پس چهارتایی نشستیم فیلم را دیدیم و به روشنفکران جامعه فحش دادیم!

شاید وسط ِ شعله ی فندک باشد
شاید خواب ِ دوتا عروسک باشد
مثل ِ شمعی به گریه خواهم افتاد
تا اینکه تولدت مبارک باشد!

3- این اسمش زندگی ست:
خیلی چیزها عوض شده است. خیلی آدم ها عوض شده اند. خیلی ها تنهایت می گذارند و همه شان هم دلیلی و توجیهی برای کار خود دارند. زنگ و اس ام اس که نمی توانند بزنند. گاهی حتی کامنت و ایمیل هم فراموششان می شود. خیلی عجیب است که بعد این همه سال و نشستن برف پیری بر موهایت هنوز از آدم ها دلگیر می شوی و فکر می کنی دوست داشتن باید دوطرفه باشد. که فکر می کنی دوستی معامله نیست و آدم ها باید در روزهای سخت کنار هم باشند. آنهم این روزها که سخت ترین روزهای زندگی ات را داری تجربه می کنی... هنوز بچّه ای مهدی! هنوز بازی بلد نیستی مهدی!
اما این وسط آدم هایی هم هستند که نمی شناسی شان اما تنهایت نمی گذارند. اما وقتی با وبلاگ جدیدت می آیی پستی را برایت به روز می کنند که بگویند این آمدن برایشان خیلی باارزش است. آدم هایی که گاهی از یک اسم و فامیل فراتر نمی روند اما در این چند ماه که نبودی و تا مرگ پیش رفتی هر لحظه به یادت بودند و با هق هقت گریه کردند و با تشنج هایت لرزیدند. آدم هایی که وقتی به روز می کنی در صفحه ی فیس بوکشان خبر آمدنت را می دهند شاید مرهمی باشد بر زخم های عمیقت... دوستتان دارم!
بدون هیچ تعارفی باید بگویم که از تمام دوستانی که آمدنم را خبررسانی می کنند (چه در وبلاگ و چه در فیس بوک) کمال تشکر را دارم. حتی اگر یک نفر هم با خبررسانی شما این وبلاگ تازه را بعد از هشت سال نوشتن در وبلاگ قبلی پیدا کند من وظیفه ی خود می دانم که دست شما را ببوسم چون در این روزهای شلوغ و بی اینترنت، پیدا کردن دوستان و همراهان قدیمی بسیار دشوار شده است. درضمن از همه ی کسانی که به وبلاگ سر می زنند خواهش می کنم لینک وبلاگم را به آدرس جدید تغییر دهند... باز هم ممنونم...

نه غمگینم، نه در وجودم شادی ست
نه محصورم، نه میل به آزادی ست
چرخیدن و چرخیدن تا... چرخیدن!
این شیوه ی آسیاب های بادی ست

4- بازی در دنیای مجازی:
نوشتن در خبرگزاری سایوک را دوباره آغاز کرده ام. هر شنبه می توانید مرا در این خبرگزاری بخوانید. پست ها و مطالب قبلی هم برای دوستانی که تازه به مخاطبان سایوک پیوسته اند در همانجا موجود است. با توجه به روال کاملا متفاوت مطالبی که آنجا می نویسم و تنوّع موجود حتما توصیه می کنم که شنبه ها صبح یواشکی از سر کارتان سری به نوشته های من در ستون «فرشته های کاغذی» بزنید. شاید هم بین دو کلاس از دانشگاه... در هر صورت وقتتان را زیاد نمی گیرد. مطلب هفته ی گذشته مصاحبه ای بود که نشریه ی «شهرآرا» با من ترتیب داده بود که شاید سوال ها و جواب ها اگرچه تکراری ولی خواندنی باشند:

مصاحبه با نشریه ی شهرآرا در «سایوک»

یکی از شاعران و نویسندگان خوب کرجی که در شکل گیری «غزل پست مدرن» نقش به سزایی داشته است «علی کریمی کلایه» می باشد. او که همواره از هیاهو و بازی های کثیف ادبیات دوری کرده و به هیچ باند و گروهی وابستگی نداشته و تنها به ادبیات محض فکر می کند اینبار به دنیای مجازی پا گذاشته است. شاعری که می گفت «که شعر هرچه داشتم از من گرفته است» را در این وبلاگ بخوانید:

وبلاگ «علی کریمی کلایه»

سایت «ادبیات ما» در شماره ی جدید خودش، شعر سپید قدیمی از مرا منتشر کرده است. امیدوارم روزی شرایطی فراهم شود تا دو مجموعه ی شعر آزاد خودم را که کارهای 1375 تا 1389 را دربرمی گیرند منتشر کنم. لازم به ذکر است که شعر منتشر شده در سایت «ادبیات ما» در زمان سلطه ی طالبان بر افغانستان سروده شده است:
شعر سپیدی از من در سایت «ادبیات ما»

یکی از دوستان جوان اما بااستعدادی که در این دنیای مجازی با او آشنا شده ام «شبنم غفاری» است. او که ظاهرا ترک زبان است در شعر فارسی و به خصوص غزل پست مدرن بسیار خوب عمل می کند و من می دانم اگر همین مسیر را ادامه دهد به جاهای خوبی در ادبیات معاصر می رسد:

وبلاگ «شبنم غفاری»

سایت «گرگ و میش» را پیش از این معرفی کرده بودم. حضور خوب بچّه های ترانه سرا، سپیدسرا و همچنین «غزل پست مدرن» در این سایت باعث تازگی و جذابیت آن شده است. یکی از شعرهای مجموعه ی «پرنده کوچولو» را می توانید در این سایت هم دنبال کنید:

غزلمثنوی از من در سایت گرگ و میش

خیلی از دوستان گله می کنند که چرا دکلمه ی شعرهایم را در اینترنت نمی گذارم. راستش را بخواهید «هاست» مناسبی برای گذاشتن فایل های صوتی برای دانلود سراغ ندارم. و اتفاقا دست هر کس را که در این راه به من کمک کند می فشارم. متاسفانه همان تعداد دکلمه از من که در اینترنت موجود بوده یا سایت هایش قابل دسترسی نیستند یا آدرس فایل عوض شده است. برای نمونه می توانید دکلمه ی شعر سفرنامه را در این آدرس جدید پیدا کنید:

دکلمه ی شعر «سفرنامه» در سایت «عروض»

«منیره حسینی» عزیز زحمت کشیده و در وبلاگ «سپهر ادبی» یکی از شعرهای «پرنده کوچولو» را که قبلا در محیط مجازی منتشر نشده درج کرده است. این شعر را خیلی ها شنیده بودند و دوست داشتند که «چشم تو بر لباس های عروس/ من برای تو شعر می خواندم!» می توانید آن را در اینجا بخوانید:

«هشت پاره»ای از من در وبلاگ «سپهر ادبی»


جرمش گذر از عقل، فقط چند نخود
یا داشتن ِ جنازه ای توی کمد!
بعد از ده سال حبس در زندانی
به زندانی بزرگتر وارد شد

5- مثل شاهینی که توی قفس جنون داشت:
«شاهین» عزیزم بالاخره آلبوم جدیدش را بیرون داد. چه هدیه ای برای یک مرد زیباتر از اینکه فرزند هنری برادرش متولد شود. آنهم آلبومی که بتوانی هی بشنوی و هی بشنوی و هی زار زار با آن گریه کنی. فکر می کنم همه ی دوستان، آلبوم اریجینال را خریده اند و با آن زندگی کرده اند. آنهایی هم که دسترسی نداشته اند با لطف «شاهین» به صورت رایگان دانلود کرده اند و گوش داده اند. مخصوصا موزیکی که نام آلبوم از آن گرفته شده است وقتی که با من و تو می خواند:
«چقدر مشت کوبیدم به میز تحریر» تا می رسد به دستی که زیر ساطور می رود...
یا وقتی که به تمام چیزهای زیبا قسم می خورد و در انتها یادت می آورد که از لیست خط خورده ای...
وقتی در «همجنس» بالای دار می روی و جمعیت کف می زنند...
وقتی می رسی به «زندگی فارغ از معنی/ زندگی فقط یعنی/ مث یه مهره بازی کرده شدن!...»
وقتی... وقتی... وقتی...
خوشحالم! و به همه ی اهالی موسیقی و هنر تبریک می گویم.
راستی وبلاگ شاهین به علت فیـ-لتر به این آدرس جدید تغییر یافته است:
وبلاگ جدید «شاهین نجفی»

آلبوم سال خون شاهین نجفی



مردی پشت ِ درخت هیزی می کرد
زن بود و نگاه بد به «تیزی» می کرد
گنجشک سر ِ شاخه به بازی مشغول
ماهی در آب تخم ریزی می کرد

6- و باز هم پرنده ی کوچولوی من:
بی تعارف خلاصه و بالغ ترین حاصل عمر هنری من مجموعه ی «پرنده کوچولو؛ نه پرنده بود! نه کوچولو!» می باشد. جدا از آنکه بیش از 160 شعر که گاهی همان شعرها از 60 بیت فراتر می روند در یک مجموعه جمع آوری شده است؛ خلاصه و گلچینی از مجموعه های گذشته را نیز می توانید در انتهای کتاب بخوانید. عصاره ی 15 سال اخیر ذرّه ذرّه آب شدنم که حال به تماشا گذاشته شده است.
اما وقتی آدرس دانلود کتاب پرنده کوچولو را در پست قبلی گذاشتم:
آدرس دانلود رایگان کتاب پرنده کوچولو
بسیاری از دوستان با زنگ و اس ام اس و کامنت عمومی و خصوصی لطف کردند و گفتند برای حمایت مالی از من نسخه ی پی دی اف را دانلود نمی کنند تا بیش از این متضرر نشوم. اما باید نکته ی مهمی را در اینجا متذکر شوم. با توجه به آنکه کتاب چاپ شده (که الحمدلله در نمایشگاه کتاب هم مورد استقبال بسیار قرار گرفت) بیش از 100 مورد حذفیه دارد، به طوری که حتی در بعضی جاها مصاریع دچار ایراد وزنی یا محتوایی می شوند! لازم است حتما کتاب را دانلود کنید و با نسخه ی چاپی و منتشر شده تطبیق دهید.
از همه ی دوستانی هم که مجموعه را در نمایشگاه کتاب تهیه کرده اند صمیمانه خواهش می کنم نسخه ی «پی دی اف» کتاب را دانلود کرده و به غلط نامه بسنده نکنند. چون در غلط نامه هم کاستی ها و ایراداتی وجود دارد. مثلا در شعری که به نام «چت» معروف شده است «اتاق شیطان» از ابتدای شعر در کتاب حذف شده و در غلط نامه به آن اشاره ای نشده است و از آن خنده دارتر این است که در همین شعر کلمه ی «خدا» حذف شده که اشتباها در غلط نامه «خودت» آمده است!! و ده ها اشتباه مشابه دیگر...
پس به علت همین ایرادات از همه ی دوستان خواهشمندم مجموعه را دانلود کرده و به هر طریق ممکن برای دوستان تکثیر کرده یا حداقل اطلاع رسانی بفرمایند. تا آنجا که دوستان اطلاع داده اند در نسخه ی «پی دی اف» هیچ ایرادی وجود ندارد. درضمن از همه ی شاعران و منتقدانی که تا به حال بر روی مجموعه نقد یا مقاله ای نوشته اند تشکر می کنم و امیدوارم به زودی جبران کنم.

می بازم و می بازم و می... بازی را
تا خسته کنم این دل ناراضی را
هر روز به دریای تو می اندازم
پوتین های ِ سیاه سربازی را

7- پروانه در بایگانی:
«وحید نجفی» را سالهاست می شناسم. جوانی آرام و سر به زیر از خطه ی «لرستان» که با مجموعه ی «بردگانه با اهرام» شناختمش. بعد «آشغال های مهم» را برای انتشار آماده کرد که متأسفانه مجوّز نگرفت. و بالاخره امسال در نمایشگاه کتاب با مجموعه ی دوست داشتنی «پروانه در بایگانی» آمد! به قول «دکتر حمید سهرابی» شعر وحید «حدیث سرگشتگی های انسان مدرن» است. و به گواه همگان یکی از جوانانی ست که جزء مطرح ترین شاعران «غزل پست مدرن» و شعر امروز قرار می گیرد.
او را ماه پیش به همراه دختر تازه به دنیا آمده اش «هلیا» دیدم و عکس انداختیم و حرف زدیم و گریستیم... و چقدر هلیا شبیه وحید است... و البته هنوز با لبخندی روی لب آرام می خوابد و از اشک های پدر بی خبر است. در این چند ماه لعنتی، وحید همیشه با کتابش و با اس ام اس ها و حرف هایش از پشت کوه های خرّم آباد در کنار من بود. پس بی هیچ حرفی این شعر را به او و دخترش نقدیم می کنم:

خواب ِ تزریق ِ سوسک در رگ هام
خرّم آباد را کلافه شده
یک نفر هیچ ِ هیچ تر از هیچ
به هزاران نفر اضافه شده
اوّل قصّه دست دختر بود
بعد، سیگار ِ توی کافه شده

مثل ماهی زنده درمی رفت
دست ها را که سست می کردم
از خودم هم خراب تر می شد
هر کجا را درست می کردم
هرچه پاییز بود توی کرج
به تو با گریه پُست می کردم

برگ می ریخت از درختانم
روی دیوارهای آجری ات
داشت یک مرد فلسفه می خواند
پشت ِ آن چشم های چادری ات
معنی سادگی و تنهایی ست
شعر من توی لهجه ی لری ات!

دود سیگار را فرو دادم
کافه را از سکوت قهوه بریز
جوجه ی سر بریده ای هستم
نرسیده به آخر ِ پاییز!
خسته ای مثل کوچه های کرج
خسته ام مثل چشم هات عزیز

بالشم را بغل شدم از ترس
خیس بودم دوباره ملحفه ات
عشق یک جفت دست نامرئی ست
دارد آهسته می کند خفه ات
سوسک هایی که در سرم کردند
تخم ریزی درون فلسفه ات

«هاچ» دنبال مادرش می گشت
دخترت روبروی تلویزیون
می دویدند باز «تام و جری»
تو سرت درد می کند به جنون
«سیندرلا» به قصر حاکم رفت
می چکد بعد، چند قطره ی خون...

مرگ هم از تو ناامید شده
وسط چشم های بیمارت
که سرت را به میز می کوبی
که تمام است واقعا ً کارت
دخترت خواب خوب می بیند
آنور ِ دودهای سیگارت


از نگاهش نترس! گریه نکن
پدرت خسته است «هلیا جان!»
پدرت ابتدای غم بوده
که رسیده به نقطه ی پایان
تا نبینند اشک هایش را
چقـَدَر گریه کرده در باران

عشق رؤیای توی «کارتون» بود
یک جزیره حوالی «فیجی» ست
رقص ِ نی بود با «سرندی پیتی»!!
خرّم آباد خانه ی گیجی ست
پدرت شاعر است «هلیا جان»
پدرت خودکشی تدریجی ست...

اوّل غزل، همیشه غزل، آخرم غزل

|
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود، هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم باید، باید، باید
دیوانه وار دوست بدارم...
یک پنجره برای من کافی ست
یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو
آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش
معنی کند...
حرفی به من بزن
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حسّ زنده بودن از تو چه می خواهد؟!
حرفی به من بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم...
(بخش هایی از شعر «پنجره» فروغ فرخزاد)

وقتی بعد یک ماه و نیم برمی گردی به دنیای واقعی و مجازی... اوّل از همه سر می زنی به آنجاهایی که خیلی دوستشان داشتی. بعد، جای آن ذوق اوّلیه را غم بزرگی می گیرد. همه جا دنبال ردّ پای خودت می گردی. اسمی از خودت که یعنی در این یک ماه و نیم که کلی از موها و ریش هایت سفید شده آدم ها دلشان برایت تنگ شده است. خیلی خوب است که کسی منتظرت باشد. بدون هیچ خواسته ای! فقط منتظر باشد تا برگردی...

خیلی ها زودتر از آنچه فکر می کردم فراموشم کردند. و بعضی ها آنقدر شرمنده ام کردند که الان غرق اشکم... اما این حرف ها و زنجموره ها را بی خیال! به قول مارکز «زنده ام که روایت کنم» و قرار است در این وبلاگ تازه از ادبیات بنویسم مثل همه ی این هفت سال گذشته... و قرار است «جمعه» های متروک و دلگیر به روز شوم و هر هفته در کنارتان باشم...

مثل این است که عصر جمعه، در تو آرام بالا بیاید
مثل این است که بچّه دیوی در درونت به دنیا بیاید...

یکی از دوستان می گفت در این مدتی که نبودم در جایی شنیده که انتشارات سخن گستر قصد دارد کتاب های بچه ها را پخش کند. اگر خبر درست باشد با توجه به سرمایه گذاری 50 تا 70 درصدی من و دیگر شاعران در چاپ کتابشان و ضرر مالی که در این مدّت متحمّل شده ایم واقعا خبر خوبی است. در هر صورت فعلا کتاب من تنها به صورت فایلPDF و رایگان، در اینترنت، موجود و قابل دانلود می باشد. فقط از دوستان خواهش می کنم بعد از دانلود، حتما کلّ کتاب را پرینت بگیرند و بر روی کاغذ مطالعه کنند. درضمن در صورت پخش و قرار گرفتن در کتابفروشی ها حتما آن را دوباره از کتابفروشی تهیه کنند. یکی از آدرس های خوب و پرسرعت دانلود کتاب از این قرار است:

دانلود کتاب «پرنده کوچولو، نه پرنده بود! نه کوچولو!»
پرنده کوچولو نه پرنده بود نه کوچولو


چند ماه قبل، دوستانی از جمله «سینا حشمدار»، «منیره حسینی» و... لطف کردند و شعر عاشقانه ی «بشنو صدایم را» را در وبلاگ ها و سایت هایشان قرار دادند. با توجه به اینکه بسیاری از دوستان زنگ یا ایمیل می زنند و این شعر را می خواهند اینبار آدرس این شعر را در وبلاگ «زهرا باقری شاد» می گذارم. حتما بخوانید:

حس کن مرا بر لکه های بالش خیست

سایت «متن نو» دارد فعالیت ادبی خوب و بی حاشیه ای را به پیش می برد. در پست قبلی اگر یادتان باشد لطف کرده بود و یکی از داستان هایم به نام «عمودی ها» را گذاشته بود:

داستان «عمودی ها»

و این بار سردبیر عزیز سایت، «فاطمه محسن زاده» لطف کرده و مقاله ی دقیق و دنباله داری پیرامون نقش «مرد» و «زن» در کتاب «فرشته ها خودکشی کردند» نوشته است که قسمت اوّلش را می توانید در اینجا بخوانید:

زن، مرد، فرشته ها خودکشی می کنند! (قسمت اول)

خبر خوب این روزها انتشار آلبوم جدید «شاهین» عزیزم است که احتمالا فردا یا پس فردا بیرون می آید و مشتاق شنیدنش هستم. امیدوارم راهی برای تهیه ی آلبوم ارجینالش در ایران هم باشد. اخبار دقیق تر و کامل تر را می توانید از سایت خود او دنبال کنید.

سایت اختصاصی شاهین

یکی از دوستان خوبمان در شمال غربی کشور «زینب برزگر ماهر» است. او چند مقاله ی خوب و مفید درباره مجموعه های «فرشته ها خودکشی کردند» و «پرنده کوچولو» نوشته است. یکی از این مقالات را می توانید در سایت هجوم بخوانید:

نقد اندیشه ی غالب مهدی موسوی پیرامون زنان

دوست خوبمان «پریا کشفی» سایتی دارد به نام «پادکست» که معمولا هر هفته شعر یکی از شاعران ایران و جهان را دکلمه می کند و در آن قرار می دهد. اینبار لطف او شامل من شده و می توانید در سایت اختصاصی اش شعر من با صدای او را دانلود کرده و گوش بدهید:

شعری از من با صدای «پریا کشفی»

ین روزها می نشینم و هی سعدی می خوانم و «به گریه در وسط شعرهایی از سعدی» و هی شمس می خوانم و هی فلسفه... از «مقالات شمس» فال می گیرم! می آید:

«من می روم که سر بشویم... تو چه می کنی؟ می روی؟ می پایی؟»

فال می گیری:

«من به آن باد ِ اوّل نیامدم که به این باد ِ آخرین بروم...»

دارم وسایل خانه را جمع می کنم برای اسباب کشی. زیر لب شعر می خوانم. همه ی خاطره های خوب و بد را مچاله می کنم در جعبه های مقوایی! از خانه ی جدید می ترسم. از تغییر می ترسم. شده ام مثل «وینستون» در انتهای کتاب «1984»! در کافه نشسته ام و «جولیا» در مغزم می گوید: «چیزی که تاب ایستادگی در برابرش را نداری»... هفته ی بعد راهی مشهدم. با هواپیمایی که می تواند سقوط کند و همه چیز را تمام کند. اما من به هیچ چیز فکر نمی کنم. فقط زل زده ام به سقف و بلند، بلند شعر می خوانم:

همه عمر برندارم سر از این خمار ِ مستی...


این شعر مال دو سال و نیم ِ پیش است و مال همان کتاب «پرنده کوچولو» است که الان نسخه ی چاپی یا دانلود شده اش در خانه های شماست! «امیرحسین» عزیز لطف کرد و در زمان سفر چند سال قبلم آن را در وبلاگش قرار داد. با اجازه ی او می خواهم بعد این همه مدّت برای بازگشایی وبلاگم دوباره منتشرش کنم. از این به بعد جمعه ها در کنارتان هستم (به استثنای جمعه ی بعدی!) با شعر، با ادبیات، با عشق:


چرخ پنکه به دُور پوچی خود
قطع و وصلی به نور مهتابی
مغز تو زیر توده های مگس
قلب من توی مایعی آبی
دارم از درد «بود» می میرم
داری از فرط مرگ می خوابی
.
گیسوانت به عشق چسبیده
دست هایم به چند قرن فلز
سینه ام مثل حفره ای خالی
بر تنت چند لکـّه ی قرمز
با خودم فکر می شوم: شاید...
زیر لب گریه می کنم: هرگز!
.
گریه ی من میان موهایت
حرکت گچ به روی تخته سیاه
شک به عشقت پس از هماغوشی
یک سفینه پس از سقوط به ماه
بین ما کیست؟ هیچ یا که همه؟!
اسم این چیست؟ عشق یا که گناه؟!
.
چند مو روی بالش خیسم
از خیال نرفته تخت شدن
حل شدن در دهان داغ کسی
پاسخ یک سؤال سخت شدن
به دو تا حرف نصفه چسبیدن
زیر چاقوی تو درخت شدن
.
پرده هایی کشیده بر خورشید
رخش پنکه در میان سرم
بوسه ای روی خاک افتاده
مثل سوغاتی تو از سفرم
امه ام پاره پاره در کمدت
عکس تو، توی چشم های ترم
.
برنگشتم اگرچه برگشتم
ثل ِ از حرف هات بعد سفر
یا دو حرف بریده از دل ِ هم
توی لبخند ساده ای به تبر!
گریه کردی
- «به خاطر چه کسی؟!»
نامه دادی
 «برای چند نفر؟!»
.
تکیه دادم به خاطراتی که
شاد ِ آن چشم های غمگین بود
مثل سیگار نصفه افتادم
در جهانی که پمپ بنزین بود
سوز یک «آه»... بین مرگ و مرگ!
همه ی زندگی ِ من این بود.