گفتم آهندلی کنم چندی
ندهم
دل به هیچ دلبندی
«به دلت» کز دلت به در نکنم
سخت
تر زین مخواه سوگندی!
خاصه
ما را که از ازل بوده ست
با
تو آمیزشی و پیوندی
سعدیا
دُور نیکنامی رفت
نوبت
عاشقی ست یک چندی...
الف)
مثل صدای هق هق آقای دکتر است:
از
کوچه های کرج که بگذری و جاده ی «قزل حصار» را بروی و بروی و حتی «زندان قزل حصار»
را رد کنی روستای نه چندان کوچکی ست به نام «مهدی آباد» که صبح ها یک فروند «مهدی»
در حال آباد کردنش است...
کارم
را دوست ندارم. سر هر کار دیگری جز ادبیات و تدریس بروم هم دوستش نخواهم داشت.
تنها دو چیز جالب در کارم وجود دارد: پول مناسب و خدمت به آدم هایی که به کار من
احتیاج دارند. البته من «دکتر» خوبی نیستم ولی در حدّی هم هستم که از پس ِ کارهای
یک روستا بربیایم. پولش هم خیلی زیاد نیست ولی پول خرید کتاب و فیلم و غذا خوردن
در رستوران هایی که دوست دارم درمی آید... و همین برایم از دنیا بس است! اگر روزی
بتوانم در دانشگاه دو واحد ادبیات عمومی هم تدریس کنم این کار مسخره را حتما کنار
خواهم گذاشت.
در
آنجا مشکل کم نیست. از مشکل زبان که خانم صندوقدار مجبور شده نقش مترجم مرا هم
بازی کند که بگذریم! (اکثر روستا ترک زبان هستند) عدم وجود امکانات مالی و همچنین
فرهنگی واقعا آزاردهنده است. از خانواده هایی که توانایی پرداخت پول داروهای
کودکانشان را ندارند تا معتادهایی که برای دریافت داروهایی مثل ترامادول یا
کلونازپام چاقوکشی می کنند. سوءاستفاده ی تعداد کمی از پزشکان و همکاران داروخانه
از این وضعیت و دادن نسخه هایی که توهین به جامعه ی پزشکی است (نوشتن داروهای
زیاد، دادن آمپول به جای قرص، استفاده ی گسترده از کورتون هایی مثل دگزامتازون و
بتامتازون، دادن داروهای تقویتی بی دلیل، نوشتن داروهایی که بیمه به آنها تعلق نمی
گیرد به علت عدم آگاهی از ضوابط بیمه، دستورهای دارویی اشتباه و وحشتناک، عدم
تنظیم دوز دارویی اطفال و...) هم مزید بر علت است. از همه بدتر در این میان، ضعف
فرهنگی و آموزشی است که باعث می شود بیماری به من مراجعه کند و متوجه بشوم طرز
استفاده از «کاندوم» را ندانسته و آن را جویده است!
در
هر صورت در آن داروخانه تنها دلخوشی ام همین اینترنت پرسرعتی است که وصل کرده ام
(و البته هی قطع می شود) و ارتباط مرا با ادبیات جهان برقرار می کند. همین گوشی
قراضه ای که وسط مریض ها اس ام اس هایمان را به دست هم می رساند. همین کتاب های
یواشکی ست که وقتی کمی خلوت تر می شوم وسط مریض ها چند سطری شان را می خوانم. تنها
دلخوشی من ادبیات است در داروخانه ای که بوی الکل و قرص می دهد... بوی مرگ می دهد...
من
بودم و گریه هام پشت ِ گوشی
من
بودم و جای خالی آغوشی
سرما
سرما سرما سرما سرما
من
بودم با بخاری خاموشی
ب)
در جهان بی خبری:
این
مدّت در جهان ادبیات خبرهای خوب و بد بسیار بوده است. سعی می کنم چندتایی را به
سمع و نظر شما برسانم. البته به صورت مختصر و در حدّ لینک:
1- بعد از مدت ها سکوت و خاموشی، چند تا از شاعران خوب و باسابقه
ی غزل پست مدرن باز هم برگشته اند و با چند شعر و مطلب مفید به روز کرده اند.
اول
از همه «فاطمه ی اختصاری» این دخترک شیطان شعر معاصر! به روز کرده و البته با
خبرهای بسیار خوبی نظیر لینک دانلود کتاب خودش و محمد حسینی مقدم و از آن مهم تر
با دو شعر زیبای منتشرنشده:
و
دوم «وحید نجفی» نازنین که در پست قبل، درباره ی او مفصل نوشته بودم. خیلی ها
مشتاق بودند که «هلیا»ی کوچولو را ببینند. وحید عزیز علاوه بر آنکه با شعرهای پست
مدرن و زیبایش آمده چند عکس نیز از هلیا و خودش و من و محمد گذاشته که هرچند من در
روزهای بدی بودم و بسیار در عکس ها بد افتاده ام!! اما به خاطر هلیاجان دیدنی است:
و
سوم دوست قدیمی و شاعر خوب کرجی «هرمز سعداللهی» است که با یک وبلاگ تازه برگشته
است. هرمز که در شعر سپید پست مدرن آثار زیبایی دارد حال آنها را در دنیای مجازی
با شما شریک می شود:
2- در چند وقت اخیر، اتفاقات عجیب و وحشتناکی در زمینه ی
فـ-یلترینگ رخ داده و تعداد بسیار زیادی از شاعران خوب و بی حاشیه ی این کشور
فـ-یلتر شده اند. وقتی به وبلاگ های آنها رجوع می کنیم نه خبری از مطلبی سیاسی
است، نه مطالب پورنوگرافی و نه حتی کلمه ای ناجور! در چند روز اخیر این ماجرا کمی
تشدید شده که امیدوارم به علت اشکالی در سیستم فـ-یلترینگ و اشتباه دستگاهی باشد.
چون واقعا دیدن ناراحتی این دوستان دشوار است.
دوست
خوب و شاعر عزیز «امیر مرزبان» که اتفاقا از شعرای اهل بیت و آدمی کاملا معتدل است
ناگهان وبلاگش را فـ-یلتر شده می بیند و مجبور به کوچ به آدرس جدید می شود:
«زهرا باقری شاد» که در «مکث» با روزانه هایش همواره پذیرای
دوستان دور و نزدیک بود بدون هیچ دلیل خاصی ناگهان فـ-یلتر شده و به اینجا می آید:
«فرشته رسولی» که شاعر سپیدسرای بااستعداد و بی حاشیه ای است.
یک روز مثل همیشه برای خواندن نظراتش می آید و او هم مجبور می شود به خانه ی جدید
کوچ کند:
«محمد شعبانی» که از شاعران خوب و بااخلاق «غزل پست مدرن» است.
در حالی که از پست آخرش ماه ها گذشته، ناگهان خود را مجبور به ترک ناخواسته ی خانه
اش می بیند:
البته
می توانید به این لیست، صدها تن از دوستان جوان را هم اضافه کنید که هنوز خانه ی
جدیدی برای سکونت شعرها و داستان هایشان پیدا نکرده اند.
3- برای دوستانی که مطالب مرا در اینترنت دنبال می کنند باید عرض
کنم که در این هفته چندان فعّال نبوده ام. اما سعی کرده ام دست خالی هم نباشم.
مثل
تمام شنبه ها، هفته ی پیش هم سایوک به روز شد. امّا اینبار کمی جنجالی تر! به قول
خودم درباره ی «خاله زنک بازی» و «عمو مردک بازی» در ادبیات ایران! یکی از اهداف
همیشگی من در سایوک نقد معضلات شعر امروز ایران است و در هفته ی قبل با یکی از
مهمترین هایش به روز کرده ام:
چند
ماه قبل، نقد مفصلی بر روی کتاب دوست و شاعر خوب «صالح سجادی» نوشته بودم که در
چند جا منتشر شد. دوستانی که علاقمندند این نقد را بخوانند می توانند لینکش را در
اینجا بیابند:
چند
روز پیش داشتم یکی از شعرهای قدیمی ام را که در کتاب «پرنده کوچولو» هم منتشر شده
در سایت «عروض» می خواندم. جالب تر از خود شعر، نظرات موافق و مخالف و گاهی فحاشی
هایی بود که در قالب کامنت گذاشته شده بود. گفتم شاید بد نباشد شما هم آن را
دوباره بخوانید:
4- بسیاری از بچه های خوب کارگاه، اکنون جزء شاعران، نویسندگان و
منتقدان مطرح کشور هستند. اما در زمینه ی ترجمه هم ما دو چهره ی درخشان در کنار
خود داریم.
«سید مصطفی رضیئی» در نشر ویدا «آتش بازی» را بیرون آورده است و
«محمد حسینی مقدم» جلد اول مجموعه ی «خاطرات یک خون آشام» را با نام «بیداری» به
بازار عرضه کرده است.
تا
آنجا که خبر دارم هر دو هم اکنون مشغول ترجمه و کارهای نهایی چند رمان از اسطوره ی
رمان نویسی پست مدرن «کورت ونه گات» هستند که امیدوارم تا عید به بازار عرضه شوند.
5- برای دوستانی که ترانه های مرا دوست دارند و دنبال می کنند
باید بگویم که در حال همکاری با گروهی جوان اما خوب به نام «شان» هستم. با تشکر از
«جلیل طاهری» عزیز که این ارتباط را میسّر کرد باید عرض کنم که تعدادی از ترانه
های این آلبوم قبلا در هیچ جا منتشر نشده است.
امیدوارم
همکاری خوبی باشد و آلبوم موفقی از کار دربیاید. البته با پشتکار و انگیزه ای که
در اعضای گروه می بینم در موفقیت آنها شکی نیست.
6- دوستان همواره گله می کنند که چرا مرا لینک کرده اند و لینک
آنها در کنار وبلاگ من به چشم نمی خورد. حق هم اکثرا با آنهاست! اما خودتان
کلاهتان را قاضی کنید با این حجم دوستان وبلاگی و کامنت ها و تعداد لینک های کنار
وبلاگ واقعا پی بردن به اینکه چه کسی قبلا لینک شده یا چه کسی نشده بسیار دشوار
است!
عدّه
ای هم گله می کنند که چرا من لینک اوّل آنها هستم و آنها لینک اول من نیستند! خب
برادران و خواهران من، شما همواره لینک اوّل قلب من هستید. اما اگر من در 400
وبلاگ لینک اول باشم چگونه می توانم هر 400 نفر را در صدر لینک هایم بگذارم؟ کاری
که من کرده ام اضافه کردن لینک ها به تدریج و با گذشت زمان از انتهای لیست است.
پیشاپیش از همه ی دوستان و سروران و اساتید عذرخواهی می کنم.
و
نکته ی آخر آنکه لطف کنید و اگر من جزء لینک های شما هستم اما اسم شما در لینک های
من دیده نمی شود بی هیچ خجالتی این موضوع را بیان کنید تا من این کم کاری را جبران
کنم. وگرنه همیشه شرمنده ی شما خواهم ماند.
7- هرچند «فاطمه اختصاری» و «ساموئل کابلی» زحمت کشیده اند و قبلا
خبررسانی کرده اند. اما قند مکرّر است که بگویم «فاطمه اختصاری» و «محمد حسینی
مقدم» هم نسخه ی دانلود رایگان کتابشان به بازار آمده است.
اینجا
باید یک تشکر حسابی از جناب «کابلی» داشت که این فایل ها را از اینترنت جمع آوری و
عرضه کرده است. همچنین باید به او تبریک گفت که فردا شنبه روز میلادش است.
دوستانی
که «یک بحث فمینیستی قبل از پختن سیب زمینی ها» را می خواهند به اینجا بیایند:
و
عزیزانی که «چگونه زرافه را توی یخچال بگذاریم» را می خواهند اینجا را بخوانند:
شب
بود و ترافیک و غم سنگینی
شب
بود و ترافیک و غم سنگینی
مردی
خود را دو بار پایین انداخت
از
روی پل هوایی غمگینی
ج)
قهوه ی تلخ چشم هایت را:
دوستانی
که در وبلاگ های قدیمی ام مطالب مرا دنبال می کردند یادشان هست که ضمن حمایت از
«مهران مدیری» به همه ی عزیزان توصیه کرده بودم که مجموعه ی «قهوه ی تلخ» را تهیه
کنند.
اما
حالا که مدت ها از پخش این سریال محبوب گذشته و اکثر ما هفته ای 2500 تومان را به
این پدیده ی فرهنگی اختصاص می دهیم باید نقدهای خودم را هم به طور خلاصه بیان کنم:
بی
تعارف «قهوه ی تلخ» جزء ضعیف ترین سریال های مهران مدیری است. در بازی خوب اکثر
بازیگران و همچنین هوش بالای «مهران مدیری» شکی نیست. مشکل در فیلمنامه ای است که
جناب «الوند» و «ژوله» برای این سریال نوشته اند. رفتن «برادران قاسم خانی» (و
البته همسران بازیگرشان) کمر بخش طنز سریال را شکسته است. شما طنز فیلم خوش ساختی
مثل «سن پطرزبورگ» را با سریال قهوه ی تلخ مقایسه کنید. چه می بینید؟!
اکثر
طنزهای سریال از نوع سخیف ترین ِ آن بوده و گاهی از حالت طنز خارج شده و به مسخرگی
و لودگی می انجامد. البته در هر قسمت یکی، دو تکه ی خوب داریم اما اکثریت سریال در
بخش ضعیف و حتی پایین تر قرار می گیرد. متاسفانه هرچه سریال هم پیش می رود علاقه ی
نویسندگان به این مسخرگی بیشتر می شود. خنده ای که با بشکن زدن و رقص چاقو و کله ی
کچل برزو ارجمند و فحاشی های تکراری رئیس نظمیه و از همه بدتر داد و فریادهای بی
دلیل دو پیرمرد ایجاد می شود چه ارزش هنری دارد؟!
و
ناراحت کننده تر از همه، مجموعه ی دهم بود که رسما انگار به آن آب بسته بودند.
حدود یک سوم سریال نشان دادن انواع رقص های ایرانی بود و دو سومش شرح خاله زنک
بازی زنان دربار! امیدوارم «مهران مدیری» دوست داشتنی که او را با «شب های برره» و
«مرد هزارچهره» و طنز ناب و دغدغه های اجتماعی اش شناخته ام در ادامه ی سریال،
مخاطبان خاص را هم راضی کند.
نه
عاشق من بود و مرا عاشق کرد
نه
آینه شد... و پای هیچم دق کرد
تنها
شب نصفه کاره ی مردی بود
در
زیر پتوی نازکی هق هق کرد
د)
شعر ما را نجات خواهد داد:
شعر
جدید زیاد دارم اما هنوز فرصت تایپشان را پیدا نکرده ام. در این روزهای شلوغ که کم
کم دارد زندگی ام به روال عادی اش برمی گردد این هفته را استثنائا شعری از مجموعه
ی «پرنده کوچولو» بخوانید تا هفته ی دیگر با شعر جدید دیگری خدمت شما برسم:
ایمیل
زد به یک شب غمگین که... که حرف های خسته تری دارد
از
پنجـره به قلب تو وارد شد! هرچند بغض خانه، دری دارد
خورشید
را نشانه گرفته باز، باید ترا به خود بپرد از هیچ
در
خانه ی امید شترمرغی ست که فکر می کند که پری دارد!!
دیگر
دوباره شعر نخواهم گفت، دیگر دوباره شعر نخواهم گفت
تکرار
می شود به خودش هر روز... و فکر می کند اثری دارد
ایمیل
می زند به شبی غمگین که مطمئن شده ست نمی آید
ایمیل
می زند به شبی غمگین که چشم های منتظری دارد
خالی
ست جای اسم فرستنده مثل سکوت بین من و دنیا
که
جمعمان محال ِ محالات است، امّا خدا عجب هنری دارد!
لبخند
می زنند به جنگلبان، انبوه بی گناه درختانت
هر
چند واقفند که بی تردید در دست های خود تبری دارد
دَم
می کنم دو فال پُر از غم را در شعرهای خسته ی بی خوابیت
با
اینکه طرح ساده ی چشمانت روباه های حیله گری دارد
ایمیل
می زند به شبی غمگین، از هیچ چیز مسخره ی امروز
گیرنده
اش شبیه فرستنده ست هر چند بغض بیشتری دارد