وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود، هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم باید، باید، باید
دیوانه وار دوست بدارم...
یک پنجره برای من کافی ست
یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو
آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش
معنی کند...
حرفی به من بزن
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حسّ زنده بودن از تو چه می خواهد؟!
حرفی به من بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم...
(بخش هایی از شعر «پنجره» فروغ فرخزاد)
وقتی بعد یک ماه و نیم برمی گردی به دنیای واقعی و مجازی... اوّل از همه سر می زنی به آنجاهایی که خیلی دوستشان داشتی. بعد، جای آن ذوق اوّلیه را غم بزرگی می گیرد. همه جا دنبال ردّ پای خودت می گردی. اسمی از خودت که یعنی در این یک ماه و نیم که کلی از موها و ریش هایت سفید شده آدم ها دلشان برایت تنگ شده است. خیلی خوب است که کسی منتظرت باشد. بدون هیچ خواسته ای! فقط منتظر باشد تا برگردی...
خیلی ها زودتر از آنچه فکر می کردم فراموشم کردند. و بعضی ها آنقدر شرمنده ام کردند که الان غرق اشکم... اما این حرف ها و زنجموره ها را بی خیال! به قول مارکز «زنده ام که روایت کنم» و قرار است در این وبلاگ تازه از ادبیات بنویسم مثل همه ی این هفت سال گذشته... و قرار است «جمعه» های متروک و دلگیر به روز شوم و هر هفته در کنارتان باشم...
مثل این است که عصر جمعه، در تو آرام بالا بیاید
مثل این است که بچّه دیوی در درونت به دنیا بیاید...
یکی از دوستان می گفت در این مدتی که نبودم در جایی شنیده که انتشارات سخن گستر قصد دارد کتاب های بچه ها را پخش کند. اگر خبر درست باشد با توجه به سرمایه گذاری 50 تا 70 درصدی من و دیگر شاعران در چاپ کتابشان و ضرر مالی که در این مدّت متحمّل شده ایم واقعا خبر خوبی است. در هر صورت فعلا کتاب من تنها به صورت فایلPDF و رایگان، در اینترنت، موجود و قابل دانلود می باشد. فقط از دوستان خواهش می کنم بعد از دانلود، حتما کلّ کتاب را پرینت بگیرند و بر روی کاغذ مطالعه کنند. درضمن در صورت پخش و قرار گرفتن در کتابفروشی ها حتما آن را دوباره از کتابفروشی تهیه کنند. یکی از آدرس های خوب و پرسرعت دانلود کتاب از این قرار است:
دانلود کتاب «پرنده کوچولو، نه پرنده بود! نه کوچولو!»
پرنده کوچولو نه پرنده بود نه کوچولو
چند ماه قبل، دوستانی از جمله «سینا حشمدار»، «منیره حسینی» و... لطف کردند و شعر عاشقانه ی «بشنو صدایم را» را در وبلاگ ها و سایت هایشان قرار دادند. با توجه به اینکه بسیاری از دوستان زنگ یا ایمیل می زنند و این شعر را می خواهند اینبار آدرس این شعر را در وبلاگ «زهرا باقری شاد» می گذارم. حتما بخوانید:
حس کن مرا بر لکه های بالش خیست
سایت «متن نو» دارد فعالیت ادبی خوب و بی حاشیه ای را به پیش می برد. در پست قبلی اگر یادتان باشد لطف کرده بود و یکی از داستان هایم به نام «عمودی ها» را گذاشته بود:
داستان «عمودی ها»
و این بار سردبیر عزیز سایت، «فاطمه محسن زاده» لطف کرده و مقاله ی دقیق و دنباله داری پیرامون نقش «مرد» و «زن» در کتاب «فرشته ها خودکشی کردند» نوشته است که قسمت اوّلش را می توانید در اینجا بخوانید:
زن، مرد، فرشته ها خودکشی می کنند! (قسمت اول)
خبر خوب این روزها انتشار آلبوم جدید «شاهین» عزیزم است که احتمالا فردا یا پس فردا بیرون می آید و مشتاق شنیدنش هستم. امیدوارم راهی برای تهیه ی آلبوم ارجینالش در ایران هم باشد. اخبار دقیق تر و کامل تر را می توانید از سایت خود او دنبال کنید.
سایت اختصاصی شاهین
یکی از دوستان خوبمان در شمال غربی کشور «زینب برزگر ماهر» است. او چند مقاله ی خوب و مفید درباره مجموعه های «فرشته ها خودکشی کردند» و «پرنده کوچولو» نوشته است. یکی از این مقالات را می توانید در سایت هجوم بخوانید:
نقد اندیشه ی غالب مهدی موسوی پیرامون زنان
دوست خوبمان «پریا کشفی» سایتی دارد به نام «پادکست» که معمولا هر هفته شعر یکی از شاعران ایران و جهان را دکلمه می کند و در آن قرار می دهد. اینبار لطف او شامل من شده و می توانید در سایت اختصاصی اش شعر من با صدای او را دانلود کرده و گوش بدهید:
شعری از من با صدای «پریا کشفی»
ین روزها می نشینم و هی سعدی می خوانم و «به گریه در وسط شعرهایی از سعدی» و هی شمس می خوانم و هی فلسفه... از «مقالات شمس» فال می گیرم! می آید:
«من می روم که سر بشویم... تو چه می کنی؟ می روی؟ می پایی؟»
فال می گیری:
«من به آن باد ِ اوّل نیامدم که به این باد ِ آخرین بروم...»
دارم وسایل خانه را جمع می کنم برای اسباب کشی. زیر لب شعر می خوانم. همه ی خاطره های خوب و بد را مچاله می کنم در جعبه های مقوایی! از خانه ی جدید می ترسم. از تغییر می ترسم. شده ام مثل «وینستون» در انتهای کتاب «1984»! در کافه نشسته ام و «جولیا» در مغزم می گوید: «چیزی که تاب ایستادگی در برابرش را نداری»... هفته ی بعد راهی مشهدم. با هواپیمایی که می تواند سقوط کند و همه چیز را تمام کند. اما من به هیچ چیز فکر نمی کنم. فقط زل زده ام به سقف و بلند، بلند شعر می خوانم:
همه عمر برندارم سر از این خمار ِ مستی...
این شعر مال دو سال و نیم ِ پیش است و مال همان کتاب «پرنده کوچولو» است که الان نسخه ی چاپی یا دانلود شده اش در خانه های شماست! «امیرحسین» عزیز لطف کرد و در زمان سفر چند سال قبلم آن را در وبلاگش قرار داد. با اجازه ی او می خواهم بعد این همه مدّت برای بازگشایی وبلاگم دوباره منتشرش کنم. از این به بعد جمعه ها در کنارتان هستم (به استثنای جمعه ی بعدی!) با شعر، با ادبیات، با عشق:
چرخ پنکه به دُور پوچی خود
قطع و وصلی به نور مهتابی
مغز تو زیر توده های مگس
قلب من توی مایعی آبی
دارم از درد «بود» می میرم
داری از فرط مرگ می خوابی
.
گیسوانت به عشق چسبیده
دست هایم به چند قرن فلز
سینه ام مثل حفره ای خالی
بر تنت چند لکـّه ی قرمز
با خودم فکر می شوم: شاید...
زیر لب گریه می کنم: هرگز!
.
گریه ی من میان موهایت
حرکت گچ به روی تخته سیاه
شک به عشقت پس از هماغوشی
یک سفینه پس از سقوط به ماه
بین ما کیست؟ هیچ یا که همه؟!
اسم این چیست؟ عشق یا که گناه؟!
.
چند مو روی بالش خیسم
از خیال نرفته تخت شدن
حل شدن در دهان داغ کسی
پاسخ یک سؤال سخت شدن
به دو تا حرف نصفه چسبیدن
زیر چاقوی تو درخت شدن
.
پرده هایی کشیده بر خورشید
رخش پنکه در میان سرم
بوسه ای روی خاک افتاده
مثل سوغاتی تو از سفرم
امه ام پاره پاره در کمدت
عکس تو، توی چشم های ترم
.
برنگشتم اگرچه برگشتم
ثل ِ از حرف هات بعد سفر
یا دو حرف بریده از دل ِ هم
توی لبخند ساده ای به تبر!
گریه کردی
- «به خاطر چه کسی؟!»
نامه دادی
«برای چند نفر؟!»
.
تکیه دادم به خاطراتی که
شاد ِ آن چشم های غمگین بود
مثل سیگار نصفه افتادم
در جهانی که پمپ بنزین بود
سوز یک «آه»... بین مرگ و مرگ!
همه ی زندگی ِ من این بود.
چیزی نبود، هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم باید، باید، باید
دیوانه وار دوست بدارم...
یک پنجره برای من کافی ست
یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو
آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش
معنی کند...
حرفی به من بزن
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حسّ زنده بودن از تو چه می خواهد؟!
حرفی به من بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم...
(بخش هایی از شعر «پنجره» فروغ فرخزاد)
وقتی بعد یک ماه و نیم برمی گردی به دنیای واقعی و مجازی... اوّل از همه سر می زنی به آنجاهایی که خیلی دوستشان داشتی. بعد، جای آن ذوق اوّلیه را غم بزرگی می گیرد. همه جا دنبال ردّ پای خودت می گردی. اسمی از خودت که یعنی در این یک ماه و نیم که کلی از موها و ریش هایت سفید شده آدم ها دلشان برایت تنگ شده است. خیلی خوب است که کسی منتظرت باشد. بدون هیچ خواسته ای! فقط منتظر باشد تا برگردی...
خیلی ها زودتر از آنچه فکر می کردم فراموشم کردند. و بعضی ها آنقدر شرمنده ام کردند که الان غرق اشکم... اما این حرف ها و زنجموره ها را بی خیال! به قول مارکز «زنده ام که روایت کنم» و قرار است در این وبلاگ تازه از ادبیات بنویسم مثل همه ی این هفت سال گذشته... و قرار است «جمعه» های متروک و دلگیر به روز شوم و هر هفته در کنارتان باشم...
مثل این است که عصر جمعه، در تو آرام بالا بیاید
مثل این است که بچّه دیوی در درونت به دنیا بیاید...
یکی از دوستان می گفت در این مدتی که نبودم در جایی شنیده که انتشارات سخن گستر قصد دارد کتاب های بچه ها را پخش کند. اگر خبر درست باشد با توجه به سرمایه گذاری 50 تا 70 درصدی من و دیگر شاعران در چاپ کتابشان و ضرر مالی که در این مدّت متحمّل شده ایم واقعا خبر خوبی است. در هر صورت فعلا کتاب من تنها به صورت فایلPDF و رایگان، در اینترنت، موجود و قابل دانلود می باشد. فقط از دوستان خواهش می کنم بعد از دانلود، حتما کلّ کتاب را پرینت بگیرند و بر روی کاغذ مطالعه کنند. درضمن در صورت پخش و قرار گرفتن در کتابفروشی ها حتما آن را دوباره از کتابفروشی تهیه کنند. یکی از آدرس های خوب و پرسرعت دانلود کتاب از این قرار است:
دانلود کتاب «پرنده کوچولو، نه پرنده بود! نه کوچولو!»
پرنده کوچولو نه پرنده بود نه کوچولو
چند ماه قبل، دوستانی از جمله «سینا حشمدار»، «منیره حسینی» و... لطف کردند و شعر عاشقانه ی «بشنو صدایم را» را در وبلاگ ها و سایت هایشان قرار دادند. با توجه به اینکه بسیاری از دوستان زنگ یا ایمیل می زنند و این شعر را می خواهند اینبار آدرس این شعر را در وبلاگ «زهرا باقری شاد» می گذارم. حتما بخوانید:
حس کن مرا بر لکه های بالش خیست
سایت «متن نو» دارد فعالیت ادبی خوب و بی حاشیه ای را به پیش می برد. در پست قبلی اگر یادتان باشد لطف کرده بود و یکی از داستان هایم به نام «عمودی ها» را گذاشته بود:
داستان «عمودی ها»
و این بار سردبیر عزیز سایت، «فاطمه محسن زاده» لطف کرده و مقاله ی دقیق و دنباله داری پیرامون نقش «مرد» و «زن» در کتاب «فرشته ها خودکشی کردند» نوشته است که قسمت اوّلش را می توانید در اینجا بخوانید:
زن، مرد، فرشته ها خودکشی می کنند! (قسمت اول)
خبر خوب این روزها انتشار آلبوم جدید «شاهین» عزیزم است که احتمالا فردا یا پس فردا بیرون می آید و مشتاق شنیدنش هستم. امیدوارم راهی برای تهیه ی آلبوم ارجینالش در ایران هم باشد. اخبار دقیق تر و کامل تر را می توانید از سایت خود او دنبال کنید.
سایت اختصاصی شاهین
یکی از دوستان خوبمان در شمال غربی کشور «زینب برزگر ماهر» است. او چند مقاله ی خوب و مفید درباره مجموعه های «فرشته ها خودکشی کردند» و «پرنده کوچولو» نوشته است. یکی از این مقالات را می توانید در سایت هجوم بخوانید:
نقد اندیشه ی غالب مهدی موسوی پیرامون زنان
دوست خوبمان «پریا کشفی» سایتی دارد به نام «پادکست» که معمولا هر هفته شعر یکی از شاعران ایران و جهان را دکلمه می کند و در آن قرار می دهد. اینبار لطف او شامل من شده و می توانید در سایت اختصاصی اش شعر من با صدای او را دانلود کرده و گوش بدهید:
شعری از من با صدای «پریا کشفی»
ین روزها می نشینم و هی سعدی می خوانم و «به گریه در وسط شعرهایی از سعدی» و هی شمس می خوانم و هی فلسفه... از «مقالات شمس» فال می گیرم! می آید:
«من می روم که سر بشویم... تو چه می کنی؟ می روی؟ می پایی؟»
فال می گیری:
«من به آن باد ِ اوّل نیامدم که به این باد ِ آخرین بروم...»
دارم وسایل خانه را جمع می کنم برای اسباب کشی. زیر لب شعر می خوانم. همه ی خاطره های خوب و بد را مچاله می کنم در جعبه های مقوایی! از خانه ی جدید می ترسم. از تغییر می ترسم. شده ام مثل «وینستون» در انتهای کتاب «1984»! در کافه نشسته ام و «جولیا» در مغزم می گوید: «چیزی که تاب ایستادگی در برابرش را نداری»... هفته ی بعد راهی مشهدم. با هواپیمایی که می تواند سقوط کند و همه چیز را تمام کند. اما من به هیچ چیز فکر نمی کنم. فقط زل زده ام به سقف و بلند، بلند شعر می خوانم:
همه عمر برندارم سر از این خمار ِ مستی...
این شعر مال دو سال و نیم ِ پیش است و مال همان کتاب «پرنده کوچولو» است که الان نسخه ی چاپی یا دانلود شده اش در خانه های شماست! «امیرحسین» عزیز لطف کرد و در زمان سفر چند سال قبلم آن را در وبلاگش قرار داد. با اجازه ی او می خواهم بعد این همه مدّت برای بازگشایی وبلاگم دوباره منتشرش کنم. از این به بعد جمعه ها در کنارتان هستم (به استثنای جمعه ی بعدی!) با شعر، با ادبیات، با عشق:
چرخ پنکه به دُور پوچی خود
قطع و وصلی به نور مهتابی
مغز تو زیر توده های مگس
قلب من توی مایعی آبی
دارم از درد «بود» می میرم
داری از فرط مرگ می خوابی
.
گیسوانت به عشق چسبیده
دست هایم به چند قرن فلز
سینه ام مثل حفره ای خالی
بر تنت چند لکـّه ی قرمز
با خودم فکر می شوم: شاید...
زیر لب گریه می کنم: هرگز!
.
گریه ی من میان موهایت
حرکت گچ به روی تخته سیاه
شک به عشقت پس از هماغوشی
یک سفینه پس از سقوط به ماه
بین ما کیست؟ هیچ یا که همه؟!
اسم این چیست؟ عشق یا که گناه؟!
.
چند مو روی بالش خیسم
از خیال نرفته تخت شدن
حل شدن در دهان داغ کسی
پاسخ یک سؤال سخت شدن
به دو تا حرف نصفه چسبیدن
زیر چاقوی تو درخت شدن
.
پرده هایی کشیده بر خورشید
رخش پنکه در میان سرم
بوسه ای روی خاک افتاده
مثل سوغاتی تو از سفرم
امه ام پاره پاره در کمدت
عکس تو، توی چشم های ترم
.
برنگشتم اگرچه برگشتم
ثل ِ از حرف هات بعد سفر
یا دو حرف بریده از دل ِ هم
توی لبخند ساده ای به تبر!
گریه کردی
- «به خاطر چه کسی؟!»
نامه دادی
«برای چند نفر؟!»
.
تکیه دادم به خاطراتی که
شاد ِ آن چشم های غمگین بود
مثل سیگار نصفه افتادم
در جهانی که پمپ بنزین بود
سوز یک «آه»... بین مرگ و مرگ!
همه ی زندگی ِ من این بود.
0 نظرات:
ارسال یک نظر