دختر وسط ِ دست سیاهی غش رفت
سیگار، سیاوش شد و در آتش رفت
شب بود، چراغ ها که خاموش شدند
موشی آرام توی سوراخش رفت
1- تشکر و پوزش:
اول از همه باید از «فاطمه انتظار» عزیز تشکر کنم که در حالی که بر اثر فیـ-لترینگ و مسدود شدن وبلاگ های قبلی ام لوگوی بالای وبلاگ از میان رفته بود قبل از به روز شدن پست قبلی، لوگوی جدیدی را که می بینید طراحی کرد. خوشحالم که دوستان خوبی همچون او دارم.
بسیاری از دوستان، سراغ مرا در سایت «فیس بوک» می گیرند و می گویند که ظاهرا آنها را بلوک کرده ام. باید خدمت این دوستان عرض کنم که بنا به دلایلی بنده و همچنین دوستان خوبم فاطمه اختصاری، محمد حسینی مقدم و الهام میزبان دیگر در فیس بوک حضور نداریم. و اگر قرار بر برگشتن شد حتما در همین وبلاگ به اطلاع عموم دوستان خواهد رسید.
به علت اثاث کشی و جابجایی به خانه ی جدید فعلا از داشتن اینترنت محروم هستم و متاسفانه ممکن است این هفته در پاسخگویی کامنت ها تاخیری پیش بیاید یا اصلا موفق به خبررسانی به دوستان و یا پاسخ به برخی از کامنت ها نشوم. پیشاپیش از تمامی وبلاگ نویسان عزیز عذرخواهی کرده و تمام تلاشم بر آن است که چنین اتفاقی رخ ندهد.
یک روز، الاغ کدخدای ده شد
یک قطره به آسمان پرید و مه شد
می خواست که اژدها شود بر سر ِ کوه!
کرمی بودم که زیر کفشی له شد
2- قطار تهران-مشهد دلش گرفت تو را:
وقتی که هشت سال از جوانی ات را در یک شهر ِ دور باشی مطمئنا از آن اینقدر خاطره داری که هر وقت قطار خسته به آنجا برسد یا از پنجره های غمگین هواپیما خانه های کوچکش را ببینی چشم هایت پر از اشک شود. یکی از جالب ترین قسمت های مشهد برای من «سینما»های آن بوده است. از قرارهای دم «سینما آفریقا» و «سینما هویزه» تا سکوت طولانی «سینما سیمرغ» و «سینما قدس»! امروز می خواهم دو خاطره ی فراموش نشدنی از این سینماها را تعریف کنم:
الف) سال 1378 بود که «علی کریمی کلایه» شاعر خوب کرجی (که بعدا در همین پست معرفی اش خواهم کرد) برای سربازی به مشهد آمد. یکی از بهترین تفریحات ما این بود که جمعه ها او به خانه ی من بیاید و شعر بخوانیم و به سینما برویم. در یکی از این روزها ما برای دیدن فیلم «آخرین مرد مقاوم» (با دوبله ی فارسی) به «سینما قدس» مشهد رفتیم. تمام راه من اصرار می کردم که علی سریعتر بیا که مطمئنا برای چنین شاهکاری بلیط پیدا نمی شود و پشت در می مانیم. بالاخره رسیدیم و بلیط گرفتیم و به داخل سالن رفتیم.
اما چشمتان روز بد نبیند! نیمی از فیلم گذشت و در کلّ سالن 10 نفر هم آدم پیدا نمی شد! چند تا سرباز و زائر بودند که برای خواب به آنجا آمده بودند و تمام فیلم هم خرخر می کردند!! (بعدا فهمیدیم به علت کمبود مخاطب یک نفر می تواند با یک بلیط چند سانس پیاپی فیلم را ببیند!) یک دختر و پسر هم بودند که در مدّت فیلم مشغول اجرای فیلمی جذاب تر بودند! در واقع عملیاتی که آنها در داخل سینما انجام دادند را در بهترین فیلم های سوپر هم نمی شد دید! من و علی شاکی و عصبانی بعد از اتمام فیلم به خیابان رفتیم و گله مند بودیم از مردم فهیم مشهد که چرا برای دیدن چنین شاهکارهایی به سینما نمی آیند. در راه بازگشت از جلوی «سینما آفریقا» رد شدیم که فیلمی به نام «شیرهای جوان» را اکران می کرد. فیلمی بزن بزن که نوع احمقانه تر و مبتذل تر فیلمهای «جمشید هاشم پور»ی آن زمان بود! ناگهان صف طویل چند کیلومتری را مشاهده کردیم که از دُور میدان تا خیابان های اطراف رسیده بود. ما که باورمان نمی شد این صف برای سینما باشد رفتیم و از خانواده ای که در صف بودند سوال کردیم: «ببخشید این صف فیلم شیرهای جوان است؟!» یارو هم شاکی با لهجه ی مشهدی جواب داد: «یره صف مجردا او وره!!» بعد تازه ما فهمیدیم که این صف طولانی برای خانواده هاست و مجردها در خیابان بغلی به سمت کوهسنگی صف کشیده اند!! کلی شرمنده شدیم و به خانه آمدیم و در راه با بغض چند شعر «عشقی» را برای هم خواندیم...
ب) یک بار با همان «علی کریمی کلایه» که ذکرش رفت به شهرک «قاسم آباد» رفتیم تا در «سینما سیمرغ» آنجا، بعد از سالهای سال سکوت، «بهمن فرمان آرا»ی عزیز را با «بوی کافور، عطر یاس» ببینیم. با توجه به نزدیکی این سینما به دانشگاه آزاد مطمئن بودیم که در سالن سینما جا برای ایستادن هم نخواهد بود. اما باز هم چشمتان روز بد نبیند سالن خالی خالی بود! این دفعه به علت دوری از مرکز شهر حتی سربازها هم برای خوابیدن نیامده بودند!
فیلم داشت شروع می شد و ما دو تا در حال فحش دادن به طبقه ی روشنفکر جامعه بودیم که الان یا در قهوه خانه ها و کافی شاپ ها مشغول لاس زدن های فرهنگی هستند یا دارند سیگار و سیگاری و... دود می کنند و به عوام جامعه فحش می دهند که به هنر توجه نمی کنند!! در همین حین دو تا دختر جوان و خوش تیپ وارد سینما شدند چند ثانیه بعد هم دو تا پسر دیگر آمدند و ما کمی شرمنده شدیم که زود قضاوت کرده ایم!! اما وقتی یکی از دخترها برگشت که به یکی از پسرها که در ردیف پشتی شان نشسته بودند چیزی بگوید دیدم که: ای وای! این که همان «سمانه سرچمی» خودمان است! (سمانه از شاعران خوب مشهد و تهران است که در نقاشی هم چیره دست بوده و در آن سالها جزء معدود خانم هایی بود که غزل پست مدرن می گفتند و بعدها هم به کارگاه آمد و ماندگار شد) با علی بلند شدیم و رفتیم کنار سمانه و دوستش نشستیم! ثانیه ای طول نکشید که آن دو پسر رفتند و فهمیدیم آنها برای مزاحمت و شماره تلفن دادن به سینما آمده بودند و بعد از دیدن ما دو گنده ی نرّه خر فرار را بر قرار ترجیح داده اند! پس چهارتایی نشستیم فیلم را دیدیم و به روشنفکران جامعه فحش دادیم!
شاید وسط ِ شعله ی فندک باشد
شاید خواب ِ دوتا عروسک باشد
مثل ِ شمعی به گریه خواهم افتاد
تا اینکه تولدت مبارک باشد!
3- این اسمش زندگی ست:
خیلی چیزها عوض شده است. خیلی آدم ها عوض شده اند. خیلی ها تنهایت می گذارند و همه شان هم دلیلی و توجیهی برای کار خود دارند. زنگ و اس ام اس که نمی توانند بزنند. گاهی حتی کامنت و ایمیل هم فراموششان می شود. خیلی عجیب است که بعد این همه سال و نشستن برف پیری بر موهایت هنوز از آدم ها دلگیر می شوی و فکر می کنی دوست داشتن باید دوطرفه باشد. که فکر می کنی دوستی معامله نیست و آدم ها باید در روزهای سخت کنار هم باشند. آنهم این روزها که سخت ترین روزهای زندگی ات را داری تجربه می کنی... هنوز بچّه ای مهدی! هنوز بازی بلد نیستی مهدی!
اما این وسط آدم هایی هم هستند که نمی شناسی شان اما تنهایت نمی گذارند. اما وقتی با وبلاگ جدیدت می آیی پستی را برایت به روز می کنند که بگویند این آمدن برایشان خیلی باارزش است. آدم هایی که گاهی از یک اسم و فامیل فراتر نمی روند اما در این چند ماه که نبودی و تا مرگ پیش رفتی هر لحظه به یادت بودند و با هق هقت گریه کردند و با تشنج هایت لرزیدند. آدم هایی که وقتی به روز می کنی در صفحه ی فیس بوکشان خبر آمدنت را می دهند شاید مرهمی باشد بر زخم های عمیقت... دوستتان دارم!
بدون هیچ تعارفی باید بگویم که از تمام دوستانی که آمدنم را خبررسانی می کنند (چه در وبلاگ و چه در فیس بوک) کمال تشکر را دارم. حتی اگر یک نفر هم با خبررسانی شما این وبلاگ تازه را بعد از هشت سال نوشتن در وبلاگ قبلی پیدا کند من وظیفه ی خود می دانم که دست شما را ببوسم چون در این روزهای شلوغ و بی اینترنت، پیدا کردن دوستان و همراهان قدیمی بسیار دشوار شده است. درضمن از همه ی کسانی که به وبلاگ سر می زنند خواهش می کنم لینک وبلاگم را به آدرس جدید تغییر دهند... باز هم ممنونم...
نه غمگینم، نه در وجودم شادی ست
نه محصورم، نه میل به آزادی ست
چرخیدن و چرخیدن تا... چرخیدن!
این شیوه ی آسیاب های بادی ست
4- بازی در دنیای مجازی:
نوشتن در خبرگزاری سایوک را دوباره آغاز کرده ام. هر شنبه می توانید مرا در این خبرگزاری بخوانید. پست ها و مطالب قبلی هم برای دوستانی که تازه به مخاطبان سایوک پیوسته اند در همانجا موجود است. با توجه به روال کاملا متفاوت مطالبی که آنجا می نویسم و تنوّع موجود حتما توصیه می کنم که شنبه ها صبح یواشکی از سر کارتان سری به نوشته های من در ستون «فرشته های کاغذی» بزنید. شاید هم بین دو کلاس از دانشگاه... در هر صورت وقتتان را زیاد نمی گیرد. مطلب هفته ی گذشته مصاحبه ای بود که نشریه ی «شهرآرا» با من ترتیب داده بود که شاید سوال ها و جواب ها اگرچه تکراری ولی خواندنی باشند:
سیگار، سیاوش شد و در آتش رفت
شب بود، چراغ ها که خاموش شدند
موشی آرام توی سوراخش رفت
1- تشکر و پوزش:
اول از همه باید از «فاطمه انتظار» عزیز تشکر کنم که در حالی که بر اثر فیـ-لترینگ و مسدود شدن وبلاگ های قبلی ام لوگوی بالای وبلاگ از میان رفته بود قبل از به روز شدن پست قبلی، لوگوی جدیدی را که می بینید طراحی کرد. خوشحالم که دوستان خوبی همچون او دارم.
بسیاری از دوستان، سراغ مرا در سایت «فیس بوک» می گیرند و می گویند که ظاهرا آنها را بلوک کرده ام. باید خدمت این دوستان عرض کنم که بنا به دلایلی بنده و همچنین دوستان خوبم فاطمه اختصاری، محمد حسینی مقدم و الهام میزبان دیگر در فیس بوک حضور نداریم. و اگر قرار بر برگشتن شد حتما در همین وبلاگ به اطلاع عموم دوستان خواهد رسید.
به علت اثاث کشی و جابجایی به خانه ی جدید فعلا از داشتن اینترنت محروم هستم و متاسفانه ممکن است این هفته در پاسخگویی کامنت ها تاخیری پیش بیاید یا اصلا موفق به خبررسانی به دوستان و یا پاسخ به برخی از کامنت ها نشوم. پیشاپیش از تمامی وبلاگ نویسان عزیز عذرخواهی کرده و تمام تلاشم بر آن است که چنین اتفاقی رخ ندهد.
یک روز، الاغ کدخدای ده شد
یک قطره به آسمان پرید و مه شد
می خواست که اژدها شود بر سر ِ کوه!
کرمی بودم که زیر کفشی له شد
2- قطار تهران-مشهد دلش گرفت تو را:
وقتی که هشت سال از جوانی ات را در یک شهر ِ دور باشی مطمئنا از آن اینقدر خاطره داری که هر وقت قطار خسته به آنجا برسد یا از پنجره های غمگین هواپیما خانه های کوچکش را ببینی چشم هایت پر از اشک شود. یکی از جالب ترین قسمت های مشهد برای من «سینما»های آن بوده است. از قرارهای دم «سینما آفریقا» و «سینما هویزه» تا سکوت طولانی «سینما سیمرغ» و «سینما قدس»! امروز می خواهم دو خاطره ی فراموش نشدنی از این سینماها را تعریف کنم:
الف) سال 1378 بود که «علی کریمی کلایه» شاعر خوب کرجی (که بعدا در همین پست معرفی اش خواهم کرد) برای سربازی به مشهد آمد. یکی از بهترین تفریحات ما این بود که جمعه ها او به خانه ی من بیاید و شعر بخوانیم و به سینما برویم. در یکی از این روزها ما برای دیدن فیلم «آخرین مرد مقاوم» (با دوبله ی فارسی) به «سینما قدس» مشهد رفتیم. تمام راه من اصرار می کردم که علی سریعتر بیا که مطمئنا برای چنین شاهکاری بلیط پیدا نمی شود و پشت در می مانیم. بالاخره رسیدیم و بلیط گرفتیم و به داخل سالن رفتیم.
اما چشمتان روز بد نبیند! نیمی از فیلم گذشت و در کلّ سالن 10 نفر هم آدم پیدا نمی شد! چند تا سرباز و زائر بودند که برای خواب به آنجا آمده بودند و تمام فیلم هم خرخر می کردند!! (بعدا فهمیدیم به علت کمبود مخاطب یک نفر می تواند با یک بلیط چند سانس پیاپی فیلم را ببیند!) یک دختر و پسر هم بودند که در مدّت فیلم مشغول اجرای فیلمی جذاب تر بودند! در واقع عملیاتی که آنها در داخل سینما انجام دادند را در بهترین فیلم های سوپر هم نمی شد دید! من و علی شاکی و عصبانی بعد از اتمام فیلم به خیابان رفتیم و گله مند بودیم از مردم فهیم مشهد که چرا برای دیدن چنین شاهکارهایی به سینما نمی آیند. در راه بازگشت از جلوی «سینما آفریقا» رد شدیم که فیلمی به نام «شیرهای جوان» را اکران می کرد. فیلمی بزن بزن که نوع احمقانه تر و مبتذل تر فیلمهای «جمشید هاشم پور»ی آن زمان بود! ناگهان صف طویل چند کیلومتری را مشاهده کردیم که از دُور میدان تا خیابان های اطراف رسیده بود. ما که باورمان نمی شد این صف برای سینما باشد رفتیم و از خانواده ای که در صف بودند سوال کردیم: «ببخشید این صف فیلم شیرهای جوان است؟!» یارو هم شاکی با لهجه ی مشهدی جواب داد: «یره صف مجردا او وره!!» بعد تازه ما فهمیدیم که این صف طولانی برای خانواده هاست و مجردها در خیابان بغلی به سمت کوهسنگی صف کشیده اند!! کلی شرمنده شدیم و به خانه آمدیم و در راه با بغض چند شعر «عشقی» را برای هم خواندیم...
ب) یک بار با همان «علی کریمی کلایه» که ذکرش رفت به شهرک «قاسم آباد» رفتیم تا در «سینما سیمرغ» آنجا، بعد از سالهای سال سکوت، «بهمن فرمان آرا»ی عزیز را با «بوی کافور، عطر یاس» ببینیم. با توجه به نزدیکی این سینما به دانشگاه آزاد مطمئن بودیم که در سالن سینما جا برای ایستادن هم نخواهد بود. اما باز هم چشمتان روز بد نبیند سالن خالی خالی بود! این دفعه به علت دوری از مرکز شهر حتی سربازها هم برای خوابیدن نیامده بودند!
فیلم داشت شروع می شد و ما دو تا در حال فحش دادن به طبقه ی روشنفکر جامعه بودیم که الان یا در قهوه خانه ها و کافی شاپ ها مشغول لاس زدن های فرهنگی هستند یا دارند سیگار و سیگاری و... دود می کنند و به عوام جامعه فحش می دهند که به هنر توجه نمی کنند!! در همین حین دو تا دختر جوان و خوش تیپ وارد سینما شدند چند ثانیه بعد هم دو تا پسر دیگر آمدند و ما کمی شرمنده شدیم که زود قضاوت کرده ایم!! اما وقتی یکی از دخترها برگشت که به یکی از پسرها که در ردیف پشتی شان نشسته بودند چیزی بگوید دیدم که: ای وای! این که همان «سمانه سرچمی» خودمان است! (سمانه از شاعران خوب مشهد و تهران است که در نقاشی هم چیره دست بوده و در آن سالها جزء معدود خانم هایی بود که غزل پست مدرن می گفتند و بعدها هم به کارگاه آمد و ماندگار شد) با علی بلند شدیم و رفتیم کنار سمانه و دوستش نشستیم! ثانیه ای طول نکشید که آن دو پسر رفتند و فهمیدیم آنها برای مزاحمت و شماره تلفن دادن به سینما آمده بودند و بعد از دیدن ما دو گنده ی نرّه خر فرار را بر قرار ترجیح داده اند! پس چهارتایی نشستیم فیلم را دیدیم و به روشنفکران جامعه فحش دادیم!
شاید وسط ِ شعله ی فندک باشد
شاید خواب ِ دوتا عروسک باشد
مثل ِ شمعی به گریه خواهم افتاد
تا اینکه تولدت مبارک باشد!
3- این اسمش زندگی ست:
خیلی چیزها عوض شده است. خیلی آدم ها عوض شده اند. خیلی ها تنهایت می گذارند و همه شان هم دلیلی و توجیهی برای کار خود دارند. زنگ و اس ام اس که نمی توانند بزنند. گاهی حتی کامنت و ایمیل هم فراموششان می شود. خیلی عجیب است که بعد این همه سال و نشستن برف پیری بر موهایت هنوز از آدم ها دلگیر می شوی و فکر می کنی دوست داشتن باید دوطرفه باشد. که فکر می کنی دوستی معامله نیست و آدم ها باید در روزهای سخت کنار هم باشند. آنهم این روزها که سخت ترین روزهای زندگی ات را داری تجربه می کنی... هنوز بچّه ای مهدی! هنوز بازی بلد نیستی مهدی!
اما این وسط آدم هایی هم هستند که نمی شناسی شان اما تنهایت نمی گذارند. اما وقتی با وبلاگ جدیدت می آیی پستی را برایت به روز می کنند که بگویند این آمدن برایشان خیلی باارزش است. آدم هایی که گاهی از یک اسم و فامیل فراتر نمی روند اما در این چند ماه که نبودی و تا مرگ پیش رفتی هر لحظه به یادت بودند و با هق هقت گریه کردند و با تشنج هایت لرزیدند. آدم هایی که وقتی به روز می کنی در صفحه ی فیس بوکشان خبر آمدنت را می دهند شاید مرهمی باشد بر زخم های عمیقت... دوستتان دارم!
بدون هیچ تعارفی باید بگویم که از تمام دوستانی که آمدنم را خبررسانی می کنند (چه در وبلاگ و چه در فیس بوک) کمال تشکر را دارم. حتی اگر یک نفر هم با خبررسانی شما این وبلاگ تازه را بعد از هشت سال نوشتن در وبلاگ قبلی پیدا کند من وظیفه ی خود می دانم که دست شما را ببوسم چون در این روزهای شلوغ و بی اینترنت، پیدا کردن دوستان و همراهان قدیمی بسیار دشوار شده است. درضمن از همه ی کسانی که به وبلاگ سر می زنند خواهش می کنم لینک وبلاگم را به آدرس جدید تغییر دهند... باز هم ممنونم...
نه غمگینم، نه در وجودم شادی ست
نه محصورم، نه میل به آزادی ست
چرخیدن و چرخیدن تا... چرخیدن!
این شیوه ی آسیاب های بادی ست
4- بازی در دنیای مجازی:
نوشتن در خبرگزاری سایوک را دوباره آغاز کرده ام. هر شنبه می توانید مرا در این خبرگزاری بخوانید. پست ها و مطالب قبلی هم برای دوستانی که تازه به مخاطبان سایوک پیوسته اند در همانجا موجود است. با توجه به روال کاملا متفاوت مطالبی که آنجا می نویسم و تنوّع موجود حتما توصیه می کنم که شنبه ها صبح یواشکی از سر کارتان سری به نوشته های من در ستون «فرشته های کاغذی» بزنید. شاید هم بین دو کلاس از دانشگاه... در هر صورت وقتتان را زیاد نمی گیرد. مطلب هفته ی گذشته مصاحبه ای بود که نشریه ی «شهرآرا» با من ترتیب داده بود که شاید سوال ها و جواب ها اگرچه تکراری ولی خواندنی باشند:
مصاحبه با نشریه ی شهرآرا در «سایوک»
یکی از شاعران و نویسندگان خوب کرجی که در شکل گیری «غزل پست مدرن» نقش به سزایی داشته است «علی کریمی کلایه» می باشد. او که همواره از هیاهو و بازی های کثیف ادبیات دوری کرده و به هیچ باند و گروهی وابستگی نداشته و تنها به ادبیات محض فکر می کند اینبار به دنیای مجازی پا گذاشته است. شاعری که می گفت «که شعر هرچه داشتم از من گرفته است» را در این وبلاگ بخوانید:
وبلاگ «علی کریمی کلایه»
سایت «ادبیات ما» در شماره ی جدید خودش، شعر سپید قدیمی از مرا منتشر کرده است. امیدوارم روزی شرایطی فراهم شود تا دو مجموعه ی شعر آزاد خودم را که کارهای 1375 تا 1389 را دربرمی گیرند منتشر کنم. لازم به ذکر است که شعر منتشر شده در سایت «ادبیات ما» در زمان سلطه ی طالبان بر افغانستان سروده شده است:
شعر سپیدی از من در سایت «ادبیات ما»
یکی از دوستان جوان اما بااستعدادی که در این دنیای مجازی با او آشنا شده ام «شبنم غفاری» است. او که ظاهرا ترک زبان است در شعر فارسی و به خصوص غزل پست مدرن بسیار خوب عمل می کند و من می دانم اگر همین مسیر را ادامه دهد به جاهای خوبی در ادبیات معاصر می رسد:
یکی از دوستان جوان اما بااستعدادی که در این دنیای مجازی با او آشنا شده ام «شبنم غفاری» است. او که ظاهرا ترک زبان است در شعر فارسی و به خصوص غزل پست مدرن بسیار خوب عمل می کند و من می دانم اگر همین مسیر را ادامه دهد به جاهای خوبی در ادبیات معاصر می رسد:
وبلاگ «شبنم غفاری»
سایت «گرگ و میش» را پیش از این معرفی کرده بودم. حضور خوب بچّه های ترانه سرا، سپیدسرا و همچنین «غزل پست مدرن» در این سایت باعث تازگی و جذابیت آن شده است. یکی از شعرهای مجموعه ی «پرنده کوچولو» را می توانید در این سایت هم دنبال کنید:
غزلمثنوی از من در سایت گرگ و میش
خیلی از دوستان گله می کنند که چرا دکلمه ی شعرهایم را در اینترنت نمی گذارم. راستش را بخواهید «هاست» مناسبی برای گذاشتن فایل های صوتی برای دانلود سراغ ندارم. و اتفاقا دست هر کس را که در این راه به من کمک کند می فشارم. متاسفانه همان تعداد دکلمه از من که در اینترنت موجود بوده یا سایت هایش قابل دسترسی نیستند یا آدرس فایل عوض شده است. برای نمونه می توانید دکلمه ی شعر سفرنامه را در این آدرس جدید پیدا کنید:
دکلمه ی شعر «سفرنامه» در سایت «عروض»
«منیره حسینی» عزیز زحمت کشیده و در وبلاگ «سپهر ادبی» یکی از شعرهای «پرنده کوچولو» را که قبلا در محیط مجازی منتشر نشده درج کرده است. این شعر را خیلی ها شنیده بودند و دوست داشتند که «چشم تو بر لباس های عروس/ من برای تو شعر می خواندم!» می توانید آن را در اینجا بخوانید:
«هشت پاره»ای از من در وبلاگ «سپهر ادبی»
■
جرمش گذر از عقل، فقط چند نخود
یا داشتن ِ جنازه ای توی کمد!
بعد از ده سال حبس در زندانی
به زندانی بزرگتر وارد شد
5- مثل شاهینی که توی قفس جنون داشت:
«شاهین» عزیزم بالاخره آلبوم جدیدش را بیرون داد. چه هدیه ای برای یک مرد زیباتر از اینکه فرزند هنری برادرش متولد شود. آنهم آلبومی که بتوانی هی بشنوی و هی بشنوی و هی زار زار با آن گریه کنی. فکر می کنم همه ی دوستان، آلبوم اریجینال را خریده اند و با آن زندگی کرده اند. آنهایی هم که دسترسی نداشته اند با لطف «شاهین» به صورت رایگان دانلود کرده اند و گوش داده اند. مخصوصا موزیکی که نام آلبوم از آن گرفته شده است وقتی که با من و تو می خواند:
«چقدر مشت کوبیدم به میز تحریر» تا می رسد به دستی که زیر ساطور می رود...
یا وقتی که به تمام چیزهای زیبا قسم می خورد و در انتها یادت می آورد که از لیست خط خورده ای...
وقتی در «همجنس» بالای دار می روی و جمعیت کف می زنند...
وقتی می رسی به «زندگی فارغ از معنی/ زندگی فقط یعنی/ مث یه مهره بازی کرده شدن!...»
وقتی... وقتی... وقتی...
خوشحالم! و به همه ی اهالی موسیقی و هنر تبریک می گویم.
راستی وبلاگ شاهین به علت فیـ-لتر به این آدرس جدید تغییر یافته است:
وبلاگ جدید «شاهین نجفی»
آلبوم سال خون شاهین نجفی
■
مردی پشت ِ درخت هیزی می کرد
زن بود و نگاه بد به «تیزی» می کرد
گنجشک سر ِ شاخه به بازی مشغول
ماهی در آب تخم ریزی می کرد
6- و باز هم پرنده ی کوچولوی من:
بی تعارف خلاصه و بالغ ترین حاصل عمر هنری من مجموعه ی «پرنده کوچولو؛ نه پرنده بود! نه کوچولو!» می باشد. جدا از آنکه بیش از 160 شعر که گاهی همان شعرها از 60 بیت فراتر می روند در یک مجموعه جمع آوری شده است؛ خلاصه و گلچینی از مجموعه های گذشته را نیز می توانید در انتهای کتاب بخوانید. عصاره ی 15 سال اخیر ذرّه ذرّه آب شدنم که حال به تماشا گذاشته شده است.
اما وقتی آدرس دانلود کتاب پرنده کوچولو را در پست قبلی گذاشتم:
آدرس دانلود رایگان کتاب پرنده کوچولو
بسیاری از دوستان با زنگ و اس ام اس و کامنت عمومی و خصوصی لطف کردند و گفتند برای حمایت مالی از من نسخه ی پی دی اف را دانلود نمی کنند تا بیش از این متضرر نشوم. اما باید نکته ی مهمی را در اینجا متذکر شوم. با توجه به آنکه کتاب چاپ شده (که الحمدلله در نمایشگاه کتاب هم مورد استقبال بسیار قرار گرفت) بیش از 100 مورد حذفیه دارد، به طوری که حتی در بعضی جاها مصاریع دچار ایراد وزنی یا محتوایی می شوند! لازم است حتما کتاب را دانلود کنید و با نسخه ی چاپی و منتشر شده تطبیق دهید.
از همه ی دوستانی هم که مجموعه را در نمایشگاه کتاب تهیه کرده اند صمیمانه خواهش می کنم نسخه ی «پی دی اف» کتاب را دانلود کرده و به غلط نامه بسنده نکنند. چون در غلط نامه هم کاستی ها و ایراداتی وجود دارد. مثلا در شعری که به نام «چت» معروف شده است «اتاق شیطان» از ابتدای شعر در کتاب حذف شده و در غلط نامه به آن اشاره ای نشده است و از آن خنده دارتر این است که در همین شعر کلمه ی «خدا» حذف شده که اشتباها در غلط نامه «خودت» آمده است!! و ده ها اشتباه مشابه دیگر...
پس به علت همین ایرادات از همه ی دوستان خواهشمندم مجموعه را دانلود کرده و به هر طریق ممکن برای دوستان تکثیر کرده یا حداقل اطلاع رسانی بفرمایند. تا آنجا که دوستان اطلاع داده اند در نسخه ی «پی دی اف» هیچ ایرادی وجود ندارد. درضمن از همه ی شاعران و منتقدانی که تا به حال بر روی مجموعه نقد یا مقاله ای نوشته اند تشکر می کنم و امیدوارم به زودی جبران کنم.
می بازم و می بازم و می... بازی را
تا خسته کنم این دل ناراضی را
هر روز به دریای تو می اندازم
پوتین های ِ سیاه سربازی را
7- پروانه در بایگانی:
«وحید نجفی» را سالهاست می شناسم. جوانی آرام و سر به زیر از خطه ی «لرستان» که با مجموعه ی «بردگانه با اهرام» شناختمش. بعد «آشغال های مهم» را برای انتشار آماده کرد که متأسفانه مجوّز نگرفت. و بالاخره امسال در نمایشگاه کتاب با مجموعه ی دوست داشتنی «پروانه در بایگانی» آمد! به قول «دکتر حمید سهرابی» شعر وحید «حدیث سرگشتگی های انسان مدرن» است. و به گواه همگان یکی از جوانانی ست که جزء مطرح ترین شاعران «غزل پست مدرن» و شعر امروز قرار می گیرد.
او را ماه پیش به همراه دختر تازه به دنیا آمده اش «هلیا» دیدم و عکس انداختیم و حرف زدیم و گریستیم... و چقدر هلیا شبیه وحید است... و البته هنوز با لبخندی روی لب آرام می خوابد و از اشک های پدر بی خبر است. در این چند ماه لعنتی، وحید همیشه با کتابش و با اس ام اس ها و حرف هایش از پشت کوه های خرّم آباد در کنار من بود. پس بی هیچ حرفی این شعر را به او و دخترش نقدیم می کنم:
خواب ِ تزریق ِ سوسک در رگ هام
خرّم آباد را کلافه شده
یک نفر هیچ ِ هیچ تر از هیچ
به هزاران نفر اضافه شده
اوّل قصّه دست دختر بود
بعد، سیگار ِ توی کافه شده
مثل ماهی زنده درمی رفت
دست ها را که سست می کردم
از خودم هم خراب تر می شد
هر کجا را درست می کردم
هرچه پاییز بود توی کرج
به تو با گریه پُست می کردم
برگ می ریخت از درختانم
روی دیوارهای آجری ات
داشت یک مرد فلسفه می خواند
پشت ِ آن چشم های چادری ات
معنی سادگی و تنهایی ست
شعر من توی لهجه ی لری ات!
دود سیگار را فرو دادم
کافه را از سکوت قهوه بریز
جوجه ی سر بریده ای هستم
نرسیده به آخر ِ پاییز!
خسته ای مثل کوچه های کرج
خسته ام مثل چشم هات عزیز
بالشم را بغل شدم از ترس
خیس بودم دوباره ملحفه ات
عشق یک جفت دست نامرئی ست
دارد آهسته می کند خفه ات
سوسک هایی که در سرم کردند
تخم ریزی درون فلسفه ات
«هاچ» دنبال مادرش می گشت
دخترت روبروی تلویزیون
می دویدند باز «تام و جری»
تو سرت درد می کند به جنون
«سیندرلا» به قصر حاکم رفت
می چکد بعد، چند قطره ی خون...
مرگ هم از تو ناامید شده
وسط چشم های بیمارت
که سرت را به میز می کوبی
که تمام است واقعا ً کارت
دخترت خواب خوب می بیند
آنور ِ دودهای سیگارت
■
از نگاهش نترس! گریه نکن
پدرت خسته است «هلیا جان!»
پدرت ابتدای غم بوده
که رسیده به نقطه ی پایان
تا نبینند اشک هایش را
چقـَدَر گریه کرده در باران
عشق رؤیای توی «کارتون» بود
یک جزیره حوالی «فیجی» ست
رقص ِ نی بود با «سرندی پیتی»!!
خرّم آباد خانه ی گیجی ست
پدرت شاعر است «هلیا جان»
پدرت خودکشی تدریجی ست...
0 نظرات:
ارسال یک نظر